تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|7

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|7

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|7
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|7,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|7

عَـڪـسِ دوتـاییمـونُ مــے بینَمـــ خَنـده م میگیــره...

عَـڪـسِ دوتـاییتـونُ مــے بینَمـــ دَردَم میگیــره...

[ صـاعقــه - خـاهشــا بـــرو ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

دیگـه حـالـش نیسـت دربـاره ی سنگیـن خـونـا بگـم :|

+ اگـه کَسـی از اینجـا خـوشـش نمیـاد خُ بـره از ایـن وب.

مجبـورش نکـردم کِ بیـاد.

•وبـتُ بـا وبِ مـن مُقـایسـه نکــُن لطفــا :)

+ دلـم تنـگ شُـد بـود یهـویـی واســه دوستـای اینجـام :)♥

+ تـولـدتــ مُبــارک کـوییــنِ تـاریکـی عزیـز :)♥



عَکـس بـالـا =

پِــریمیــرو بــوریـــا | Perimiero Borya

[ پِـریمیـرو بـه معنـای جِـدی و مـردِ ارتشـی سـت. ]

________________________________________________________________________

زاویـرو،جلـوی والتُـر حـرکـت میکـرد تـا بـه دفتـر بـرسَـن.

والتُـر،بـه لـامپهـای مهتـابـی نگـاه میکـرد کِ روشـن بـودنـد:چـرا مهتـابـی هـا روشنـن؟

زاویـرو:کـه دُزدهـا هـوسِ دُزدی از اینجـا نکُنـن.نیسـت اینجـا خِیلـی تُحفـه س!

والتُـر بـه حـرکـت کـردن ادامـه داد:آدم بـه عقـلِ اینـا شـک میکنـه.

دَر رُ قفـل نمیکنـن ولـی چـراغـا رُ روشـن میـزارن!

بـه جلـویِ درِ دفتـر رسیـدنـد.زاویـرو بـرگشـت:اینجـا هیـچ چیـزش از سَـرِ عقـل نیسـت.

والتُـر تعجُـب کـرد.زاویـر خنـدیـد:تُ مُـدیـرمـون رُ ببینـی،میفهمـی کِ

یـه تختـه ش کمـــه!!

سپـس دَر رُ بـه آرومـی بـاز کـرد.اُتـاق،کـاملـا تـاریـک بـود.

والتُـر آهستـه گفـت:چـراغُ روشـن کُـن.

زاویـرو بـدونِ نگـاه بـه او:مـرسـی از راهنمـایـیِ بـزرگـت!!

در رُ بیشتـر بـاز کـرد و کلیـدِ چـراغُ زد.

همـه جـا روشـن شُـد.

آن دو وارد شُـدنـد.

والتُـر بـا دقـت بـه کشــوهـا و پیـرامـونِ اتـاق نگـاه کـرد:وآآآی..خُـدای مـن.

زاویـرو،سمـتِ یکـی از میـزهـای گـوشـه ی دیـوار کِ بـزرگ بـود رفـت:اینقـدر خـوشگلـه؟

- اوه نـه حتـی یـه ذره!

زاویـر،یکـی از کشـوهـا رُ بـاز کـرد و هـرچـی کـاغـذ تـوش بـود رُ روی میـز گـذاشـت.

والتُـر،سمـتِ کشـوهـای کنـارِ در رفـت و آروم بـازشـون کـرد:اوه پسـر..اینجـا یـه خبـراییـه.

زاویـر پشـتِ صنـدلـی نشسـت و مشغـول تمـاشـایِ کـاغـذهـا شُـد:چـه خبـرایـی؟

والتُـر بـه زاویـر نگـاه کـرد:چـن تـا پـرونـده س.روشـون نـوشتـه:بچـه هـای استثنـایـی.

زاویـرو چیـزی نگفـت و همچنـان بـه کـاغـذهـا نگـاه میکـرد.

والتُـر:هـی زاویـرو..مگـه شُمـا اینجـا بچـه هـای عقـب مـونـده داریـن؟

زاویـرو،نگـاهـی بـه او کـرد:اوه نـــه...معلـومـه کِ نـــه.اینجـا مثلـا یـه جـایِ عـادیـه.

والتُـر پـرونـده هـا رُ در آورد:دارم از فضـولـی میمیـرم!حتمـا بـایـد ببینمشــون.

سپـس پـرونـده هـا رُ روی میـزی کِ زاویـر پشتـش بـود گـذاشـت.

زاویـر کـاغـذهـا رُ بـا دقـت نگـاه کـرد:ممم..چیـزای بـدردبخـوری نیستـن.

همـش دربـاره ی حسـاب و کتـابِ پـولهـای تقـویتـه.

امـا یـه کـاغـذِ صـورتـی،تـوجهـشُ جلـب کـرد.بـا خـودکـارِ مشکـی رنگـی نـوشتـه بـود:

" اجــازه ی انتقــالِ پـرونـده هـای قـدیمـیِ پـریمـاوِرا از اتـاقِ کتـابهـای مـذهبـی بـه کتـابخـونـه

داده شُـده.هـرچـه سـریعتــر اقـدام نمـاییــد. "

والتُـر،پـرونـده ای رُ بـاز کـرد و آروم آروم صفحـاتـشُ ورق میـزد.

زاویـرو:هـی والتُـر...بـایـد بعـد از گشتـنِ اینجـا،بـریـم کتـابخـونـه.مثـه اینکـه خیلـی از

پـرونـده هـای مهـم اونجـاس.

والتُـر سَــری تکـون داد و بـا دقـت بـه عکـسِ بچـه هـایـی کِ تـوی اون پـرونـده بـود نگـاه

میکــرد...بیشتـری هـا پسـر بـودنـد.

عکـسِ پـرسُنلـیِ بیشتـر پسـرهـا یکـم تـرسنـاک بـود.چهـره ی عجیبـی داشتنـد.

اِسمِشـون رُ بـا خـطِ خـوانـا و همینطـور زنـدگـی شـون و بیمـاری شـون نـوشتـه شُـده بـود.

اولیـن پسـر،اخمـو بـود و مـوهـاشُ از تـه زده بـود.

پـاییـنِ عکسـش،مختصـری از زنـدگیـشُ نـوشتـه بـود:

" مــارسلـو وانــاچـی در جنـوبِ رُم بـدُنیــا اومـده و در کـودکـی بـه میلـان نقـلِ مکـان کـرده.

او از بیمـاریِ پـارانـویــا رَنـج میبــره. "

والتُـر بقیـه شُ نخـونــد.دوبـاره ورق زد و بـه عکـسِ بچـه هـا نگـاه کـرد.

او حـالـا فهمیـده بـود منظـور از بچـه هـای استثنـایـی،بچـه هـایـی هستـن کِ

دُچـارِ بیمـاری هـای روانـی انـد.

بیشتـَرشـون چهـره ی مظلـومـی داشتنـد.بعضـی هـا هـم تـوی چشمـاشـون

هـزاران حـرف بـود.

زاویـرو از جـا بلنـد شُـد:مـن میـرَم کتـابخـونـه رُ بگـردم.

والتُـر نشنیـد چُـن مشغـولِ تمـاشـای عکـسِ بچـه هـا و زنـدگیشـون بـود.

زاویـرو نگـاهِ تعجُـب آمیـزی بـه او انـداخـت و از دفتـر خـارج شُـد.

والتُـر همچنـان ورق میـزد..نمیـدونسـت میخـواسـت بـه کُجـا برســه...

بـه صفحـه ی آخـر رسیـد...

صفحـه ی آخـر،پُـر از خـط خطـی بـود.

بـا فـونــتِ بُــزرگِ مشکـی رنـگ نـوشتـه شُـده بـود:فــابریسیــو وان نِکِـــر.

کنـارِ اسـم،خـط هـای قـرمـز رنـگِ نـامنظمـی کشیـده شُـده بـود.

وسطــایِ کـاغـذ هـم پـاره شُـده بـود.

کنـارِ حـاشیـه هـای کـاغـذ،بـا قـرمـز چنـد بـار نـوشتـه بـود:هــاهــاهــاهـــا

پـراکنـده خنـده هـاشُ نـوشتـه بـود!

کمـی پـاییـن تـر،تقـریبـا میشُـد خـونـد کِ چـی از بیمـاری و زنـدگیـش نـوشتـه بـود:

" مـا فقـط میـدونیـم اون روانیــه!یـه روانـیِ آدَمکُــش... "

والتُـر تعجُـب کـرد.

کمـی بـالـاتـر،بـا قـرمـز نـوشتـه شُـده بـود:" مـن روانـی نیستَـم...نــــه!!!

فقــط میخنــــدم :) "

والتُـر تنـد تنـد ورق زد تـا شـایـد عکسـی از فـابریسیـو پیـدا کنـه...

سـه صفحـه بعـد از صفحـه ی فـابریسیـو،یـه صفحـه ی کـاغـذِ سفیـدی بـود کِ

عکـسِ زنـی تقـریبـا جـا اُفتـه قـرار داشـت کِ

روی دهـانـش،بـا مـاژیـکِ قـرمـز،یـه لبخنـد رسـم شُـده بـود.

دورِ چشمـاشـم مشکـی شُـده بـود.

پـاییـنِ عکـس،بـا مـاژیـکِ قـرمـز نـوشتـه شُـده بـود:

" خـونـریـزی داخلــی کـرد.نتـونستـم بـه خـونـشُ بیـرون بیـارم.

واسـه همیـن بـا مـاژیـک روی عکسـش نقـاشـی کشیــدم! "

والتُـر یـه قـدم بـه عقـب رفـت...اون خـط خطـی هـای سـه صفحـه قبـل...

همشـون بـا خـون رسـم شُـده بـودنـد...!

بـا دسـتِ لـرزون،ورق زد و بـه سـه صفحـه قبـل رفـت.

روی خـط هـای قـرمـز دسـت کشیـد...اینـا همشـون خـونِ یـه آدمــن!!

- والتُـــر.

والتُــر بلنـد " هییییـــــ " گفـت و بـرگشـت.

زاویـر،کُـت بـه دسـت و همـراه بـا چشـای گِـرد گفـت:چتــــه؟

والتُـر نفـسِ عمیقـی کِشیـد:اوه..زاویـر.

زاویـر،کُتـشُ روی صنـدلـیِ دَمِ در گـذاشـت:درِ کتـابخـونـه قُفـل بـود.

و نگـاهـی بـه او کـرد:تُ چیـزی پیـدا نکـردی؟

والتُـر،پـرونـده رُ بسـت و آب دهـانـشُ قـورت داد:تُ...وان نِکِــر رُ میشنـاسـی؟

زاویــر،سـه ثـانیـه بـه او نگـاه کـرد و سـرشُ تکـون داد.

والتُـر لبـشُ خیـس کـرد.

زاویـر:یکـی از همکلـاسـی هـای مـائـه و البتـه...یکـم از نظـر روانـی مشکـل داره.

والتُـر،پـرونـده رُ بـاز کـرد و عکـسِ اون زَن رُ نشـون داد:میشنـاسیـش؟

زاویـرو بـا دقـت نگـاه کـرد:آ..آره اون یکـی از معـاونـا بـوده.

+ زنـده س؟

- نـه..پـارسـال مُـرد..میگـن کِ بـدجـوری مُـرده و مـرگـش طبیعـی نبـوده.چطـور؟

والتُـر،زیـرِ نـوشتـه ی پـاییـنِ عکـس بـا انگشـت خـط کشیـد.

زاویــرو،بـا دستـاش دهـانـشُ گـرفـت...

کـروز هشتــم،اتـزیـو | اتـاقِ کُتُــب مـذهبـی در طبقـه ی چهـارم:

جـوزپـه،درِ فلـز شکـل رُ بـاز کـرد.

اتـاق،تـاریـکِ تـاریـک بـود.

اتـزیـو:آه خیلـی خـوبـه.حـالـا چجـوری میخـوایـم بگـردیــم؟

جـوزپـه داخـل تـر شُـد:مـن نمیـدونـم اونـا چِـرا احمـق بـازی در آوردن کِ سنـدا رُ

بـا خـودشـون نبـُردن پیـشِ بـوریـا؟فقـط زحمـت کشیـدن آوردن اینجـا.

اتـزیـو،دستـشُ روی دیـوار میکشیـد کِ شـایـد کلیـدِ بـرق رُ پیـدا کنـه.

نـاگهـان...اُتـاق روشـن شُـد.

جـوزپـه بـه سقـف نگـاه کـرد:چِ بـاحـال...اینجـا هیـچ چـراغـی نـداره!

اتـزیـو آب دهـانـشُ قـورت داد:ی..یع..یعنـی چـی؟

جـوزپـه پـوکـر بـه اتـزیـو نگـاه کـرد:بـاز کِ احمـق شُـدی.

ابلـــه...ایـن چـراغـا رُ نمیبینـی آویـزونـــه؟

اتـزیـو چهـره ی شبیـه بـه گـریـه بـه خـود گـرفـت:اوه..میـزوپـه...

اینجـا هیـچ کلیـدِ بـرقـی نـداره.

جـوزپـه،بـه قفسـه هـا نگـاه کـرد:خـب شـایـد از ایـن دیجیتـالـاس.

بـه جـای ایـن حـرفـا بیـا اینـا رُ بگـردیــم.

جـوزپـه،کتـابهـای دَرب و داغـونُ بیـرون کِشیـد و روی میـز پـرتشـون کـرد.

گـرد و غبـارِ کتـابهـا تـوی هـوا پخـش شُـد...

هـردو سُـرفـه کـردنـد...اتـزیـو در حـالیکـه گـرد هـا رُ پـراکنـده میکـرد:

اوه خفـه شُـدم...چـن سـالـه اینجـا رُ تمیـز نکــردن؟

جـوزپـه چشـاشُ بسـت:فقـط وآسِ پـول تحمـل میکُنَــم.

سپـس چشـاشُ بـاز کـرد.اثـری از گـرد و غبـار نبـود.بـا لبخنـد:

وای اگـه اون پـولـــا رُ صـاحـب شَــم...

دَستـاشُ بـه هـم گـره زد:از همیـن الـان هـم داره آبِ دهـانـم راه میُفتـــه.

اتـزیـو،یـه کتـابـی از قفسـه بـرداشـت و سپـس بـدونِ نگـاه بـه جـوزپـه:

آره خُـب..مُتمـدن تـرینـا هـم بـا دیـدنِ پـول،آبِ دهـانشـون رآه میُفتـه.

تُ کِ جـای خـود داری!!

جـــوزپــه بــا اخــم بـه او نگـاه کـــرد...

___________________________________________________________

تــازگیــا علـاقـه بـه فیلــمِ تـرسنـاک پیـدا کـردم !♥

[ 1395/11/30 ] [ 16:14 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ