تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|6

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|6

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|6
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|6,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|6

میـدونـے

نـِوشتــَن..

 خیلــے سَختــہ

دربـآره ے تــو..♥

[ مُحمـد بـے بـآڪ ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

کَســی تـو رول پلــی هســت؟

+ کَســی مـورتـال کمبـت و اسـاسیـن بـازی میکنـه؟

میخـوام ببینَـم روحیـه تـون چجـوریـه :)

[ فـریـدون فـروغــی ]

قـراربـود اولیـن خـواننـده ی سنگیـن خـونِ ایـران در ایـن پسـت معـرفـی شـه

امـا خـواستـم کِ ایـن بـار،فـریـدون فـروغـیِ عزیـز اول بـاشـه.

ایشـون از ورودش بـه عـرصـه ی مـوسیقـی تـا آخـریـن لحظـه ی زنـدگیـش،

نتـونسـت بـه یـه سِـری حیـوانــاتِ آدم نمـا بفهمـونـه کِ

اون،کپـی کننـده از فــرهـاد مهـراد نیسـت!

خیلیــا بـه او انـگِ تقلیـد از فـرهـاد میـزدن امـا خـودِ فـرهـاد فـریـدون رُ

مـی سِتـاییـد.

اون،تـرانـه هـای زیبـایـی کِ میخـونـد فقـط تـوجـهِ بـرخـی رُ

جلـب میکـرد..همـونـایـی کِ الـان هـم تـرانـه هـای سنگیـن گـوش میکننـد.

بـزرگتـریـن خیـانـتِ جـامعـه ی ایــران بـه ایشـون،

زمـانـی بـود کِ فـردی بنـامِ جمشیـد جــم تـرانـه ی یـار دبستـانـی رُ بـه اسـمِ

خـودش ثبـت کـرد تـا مثلـــا معـروف شـه.

خیلیــا میـدونستـن کِ ایـن تـرانـه رُ فـریـدون بـرای یـه فیلـم خـونـده امـا دم نـزدن...

بـرای همیـن بـه راحتـی،پـس از انقلـاب،جمشیـد جـم ایـن تـرانـه رُ خـونـد و همـه هـم

ازش استقبـال کـردن.

اگـه هـم دقـت کـرده بـاشیـن دیگـه هـم نمیخـونـه..

هـه..نمیـدونستـه کِ : گهـی پشـت بـه زیـن و گهـی زیـن بـه پُشـت!

بـه هـرحـال،همـه دسـت بـه دسـتِ هـم دادن کِ فـریـدون در 50 سـالگـی

از بـی رحمـیِ آدمهـای بـی صفـت،دق کنـه...

امـا خُـب..افــرادی مـاننـد فـرزاد فـرزیـن،ایشـون رُ الگـو قـرار دادنـد...

زیــرا سبـکِ ایشـون،متفـاوت تـر از بقیـه خـواننـدگـان بـود..حتـی فـرهـاد :)



عَکـس بـالـا =

  تــاتیـانــا دُلچــه | Tatiana Dolce

[ تـاتیـانـا بـه معنـای شـاهـزاده ی پـری وَ دُلچـه،بـه معنـای شیـریـن اسـت ]

•بـه اون دَرِ پُشـتِ تــاتیــانـا دقـت کنیـد•
________________________________________________________________________


کمـی جلـوتـر کِ رفتنـد،والتُـر پُـرسیـد:

منظـورِ اون مـَرده از اون راهـروی مخفـی دقیقـا کـدوم راهـروئـه؟

همینجـوری کِ راه میـرفتنـد،اتـزیـو بـدونِ بـرگشـت گفـت:

تـوی مـدرسـه ی مـا،یـه طبقـه ی چهـارمـی هسـت کِ تـوش یـه اتـاق

پُـر از کتـاب هـای قـدیمـی و مـذهبیـه.

کمتـر کسـی میـره اونجـا چُـن همـه ی کلـاسـاشُ درشـونُ قفـل کـردن و

اونـاییـم کِ میـرَن اونجـا فقـط بـرای درس خـونـدن میـرن.

پُشـتِ اون اتـاق،یـه راهـرویـی هسـت کِ درشُ قفلـه و کسـی نمیتـونـه

بـره اونجـا.

والتُـر کِ از همـه عقـب تـر بـود:فقـط همیـن؟

زاویـرو،بـه او نگـاهـی کـرد و سپـس بـرگشـت:خـب..از وقتیکـه مـا بچـه بـودیـم و

تـوی ایـن مـدرسـه درس میخـوندیـم،ازمـون خـواهـش میکـردن کِ نـریـم اونجـا.

کسـی نمیـدونـه اونجـا چـه خبـره امـا خـب..هـرکسـی کِ میخـواستـه بـره اونجـا،

دیگـه دیــده نشُــده!!

والتُـر ایستـاد.

زاویـرو و اتـزیـو کمـی بعـد ایستـادنـد و بـا تعجـب بـه او نگـاه کـردنـد.اتـزیـو:

چـی شُــده؟چـرا وایسـادی؟

والتُـر چشـاشُ ریـز کـرد:یعنـی چـی دیگـه دیـده نشُـدن؟

زاویـرو و اتـزیـو بـه هـم نگـاه کـردنـد..اتـزیـو شـونـه هـاشُ بـالـا انـداخـت.

زاویـر،سـرشُ خـارونـد...

والتُـر بـه اونهـا نگـاه کـرد:هـی بـا شمـام.

جـوزپـه در حـالیکـه پُشـت بـه بچـه هـا ایستـاده بـود:اونـا نمُـردن مـن مطمئنــم!!

سپـس روشُ کـرد بـه بچـه هـا:بـوریـا راسـت میگـه..چیـزی جـز یـه مُشـت عتیقـه جـاتِ

بـا ارزش اون تـو نیسـت.

اتـزیـو:یعنـی تُ فکـر میکنـی کِ چیـزی اونجـا بـاعـثِ مـرگِ بچـه هـا نمیشـه؟

جـوزپـه اخمـاشُ تـوی هـم کـرد و پـوزخنـدی زد:هـی پسـر..تُ بـه خـرافـات اعتقـاد داری؟

اونجـا نَ روحـی وجـود داره و نَ هیـچ چیـزِ خطـرنـاکـی.

شـایـد سهـلِ انگـاری خـود بچـه هـا بـاعـثِ مـرگشـون شُـده!

والتُـر کمـی نـزدیـک شُـد.

زاویـر:تُ پـس میـری اونجــا؟

جـوزپـه:خـب معلـومـه کِ آره.مـن نیـاز دارم بـه اون پـول و اون مـوفقیتهـایـی کِ

بـوریــا میگفـت..یعنـی همـه ی مـا نیـاز داریـم.

والتُــر:تنهـایـی؟

- چـی؟شُمــا همتـون بـایـد بـا مـن بیــایـن!

اتـزیـو سـرشُ بـه پیـرامـون تکـون داد:اوه نـه..رو مـن حسـاب نکــن!!!

- تـرســو..تُ هـم بـایـد بیــای تـا ببینـی اونجـا هیچـی نیسـت.

والتُـر:مـن حتمـا میـام.کِـی میخـوای بـری؟

هـرسـه نفـر بـه والتُـر نگـاه کـردنـد..تـوی چشـای او،تـرسِ همـراه بـا کنجکـاوی

مـوج میـزد.

جـوزپـه لبخنـدی زد:مــرد بـه ایـن میگـن!

والتُـر لبخنـدِ تلخـی زد.زاویـر:فکـر کنـم بـایـد فـردا بـریـم.

فـردا تعطیلــه و هیچکسـم تـوی مـدرسـه نیسـت و راحـت میتـونیـم بـریـم اونجـا.

اتـزیـو:البتـه کلـاسهـای تقـویتـی بـرگـزار میشـه هـا.

جـوزپـه:خـب مـا میخـوایـم شـب بـریـم!!

اتـزیـو جـا خـورد:شـــــب؟؟؟؟؟

والتُــر:چـه بـاحـال!

اتـزیـو بـا اخـم بـه او نگـاه کـرد:اینکـه شـب بـریـم اونجـا بـاحـالـه؟

والتُـر بـدونِ اینکـه چیـزی بگـه،بـه جـوزپـه نگـاه کـرد:مـا کلیـدُ کِ نـداریـم.

جـوزپـه،خنـدیـد و نـزدیـکِ والتُـر شُـد و صـورتـشُ لمـس کـرد:

هـی چشـم خـوشگلـه انگـاری تُ مـنُ دسـتِ کـم گـرفتــی.بسپـرش بـه مـن.

مـن همـه چـیُ جـوری درسـت میکنـم کِ حَــظ کُنــی.

فقـط بـایـد بـا هـم بـاشیـم.

سپـس بـرگشـت بـه زاویـر و اتـزیـو:مـا یـه گـروهیـم.نـــه؟

اتـزیـو و زاویـر،از سـرِ اجبـار،سـرشـون رُ تکـون دادنـد چـُن راضـی نبـودنـد..

خُـب بـه دلِ اونـا افتـاده بـود کِ قـراره اتفـاقـایـی بیفتــه...

کــروز هفتــم،جـوزپــه | آپــارتمـانِ "شصـت"در خیـابـانِ 400 شـرقـی:

جـوزپـه،بنـدِ کـولـه شُ دستـش گـرفـت و از پلـه هـا آروم بـالـا میـرفـت.

آپـارتمـانِ کـوچکشـون رُ دوسـت داشـت چُـن کسـی بـه کسـی کـاری نـداشـت.

از اینکـه همـه چـی سـاکـت انجـام میشُـد لـذت میبُـرد.

رسیـد طبقـه ی سـوم.درِ چهـارم از سمـتِ چـپ،خـونـه ی کـوچیکـش بـود.

جلـوی درِ چهـارم ایستـاد.

کلیـدُ واردِ قفـل کـرد و بـه عـددِ 12 نـوشتـه شُـده روی در نگـاه کـرد.

واردِ خـونـه شُـد.

[خـونهــ جـوزیـــ]

نفـسِ عمیقـی کشیـد.کـولـه شُ در آورد و پـرت کـرد روی مبـل و

سمـتِ اتـاقـش رفـت.

لبـاسـاشُ در آورد و یـه زیـرپـوش تـن کـرد.

کلـاهـشُ پـرت کـرد روی تختـش و جـورابـاشـم انـداخـت کنـارِ سطـلِ آشغـالـش.

در همیـن حـال،کسـی در زد.

از اتـاقـش بیـرون اومـد و در حـالیکـه،مـوهـاشُ مـرتـب میکـرد،در رُ بـاز کـرد.

میـا،لبخنـدِ زورکـی ای بـه لـب داشـت:سلـام میـزو

جـوزپـه بـا اخـم گفـت:مـن بـا تُ حـرفـی نـدارم!

میـا:هـی بـرات تـوضیـح میـدم.

جـوزپـه دستـشُ بـالـا آورد:نمیخـوام بشنـوم..فقـط بگـو چـرا بهمـون نگفتـی نمیـای؟

+ خـواهـش میکنـم منـو ببخـش..مـن بـایـد بـرای چنـد روزی بـرم ونیـز.

حـالِ مـادرم اصلـا خـوب نیسـت.

مـن بـایـد پـس فـردا بـرم.

جـوزپـه در حـالیکـه اخـم داشـت سـری تکـون داد و خـواسـت در رُ ببنـده کِ

میـا نـذاشـت.

جـوزپـه:چیــه؟

میـا بـا صِـدای لـرزون:بـرنـامـه رُ خـوب اجـرا کـردیـن وقتـی نبـودم؟

جـوزپـه صـورتـشُ نـزدیـکِ میـا آورد:یـه خـواننـده ی خـوشگـل تـر از تُ پیـدا کـردیـم!!

اون اونقــدر خـوب خـونـد کِ همـه کـف کـردن.

هـم از صِـداش و هـم از قیـافـه ش!

و در رُ محکـم بســت.

میـا،جـا خـورد.سـوییشـرتـشُ محکـم گـرفـت و بلنـد گفـت:

قـرار بـود مـن تنهــا دُختـرِ گـروه بـاشـم.

سپـس بلنـدتـر داد زد و بـه در کـوبیــد:خیلــی نـــامـــردی جـوزپـه.

و جـوزپـه،پُشـتِ در،خنـده هـای شیطــانـی میکـرد...

روز بعـد،سـاعـت 7 ب.ظ . روبـروی دربِ مـدرسـه:

جـوزپــه،کُلـاهـشُ پـاییـن کشیـد.دوبـاره ابـروهـاشُ پـوشـونـده بـود.

اتـزیـو،بـه سـوییشـرتِ تـنِ جـوزپـه نگـاه کـرد:مـن اگـه خـالکـوبـی هـای

تُ رُ داشتـم،هیچـوقـت مخفیشـون نمیکـردم.

[لبــاسـِ جـوزیــــ]

زاویـرو،عینـکِ دودیـشُ در آورد:شـروع کنیـم؟

جـوزپـه،اول بـه درِ مـدرسـه و سپـس بـه سـه پسـر دیگـه نگـاه کـرد:

یکیتـون بـاس قُلـاب بگیــره.

والتُـر:حتمـا تُ هـم میخـوای بـالـا بـری!

جـوزپـه:نـه پـس تُ میـری!

- تُ سنگینـی.تُ قلـاب بگیـر یکـی دیگـه بـالـا بـره.

اتـزیـو:راسـت میگـه.

جـوزپـه،لبـاشُ گـزیـد و بـا اخـم:بـاشـه.اتـزیـو..تُ بـرو.

اتـزیـو چشـاش درشـت شُـد:چـرا مـن؟

والتُـر:تُ نسبـت بـه بقیـه کـوچیکتـر بـه چشـم میـای.

اتـزیـو بـه خـودش نگـاه کـرد:اومم..آره انگـار..ولـی مـن یکـم میتـرسـم!

زاویـرو:از چـی میتـرسـی؟فقـط بـایـد از اینـور بـری بـالـا و از اونـور بیـای پـاییـن.همیـن.

اتـزیـو دودِل بـود.جـوزپـه اخـم کـرد:زود بـاش.

اتـزیـو سـری تکـون داد.جـوزپـه،جلـوی در،دستـاشُ بـه هـم قفـل کـرد و کمـی خـم شُـد.

جـوزپـه:هـی کفشـاتُ در بیـار.دستـام کثیـف میشـه.

اتـزیـو:چـی؟میخـوای بـا جـوراب رو زمیـن بیـام پـاییـن؟

زاویــرو:یـه لحظـه س فقـط.

اتـزیـو اخـم کـرد:اه از همتــون بـدم میـاد.

بنـدِ کفشـاشُ بـاز کـرد و بـا جـورابهـای سفیـد،روی زمیـن ایستـاد.

سپـس شـونـه ی جـوزپـه رُ گـرفـت و روی دستهـای او رفـت.

دیـوارِ مـدرسـه کـوچیـک بـود.بـرای همیـن بـه راحتـی،از بـالـای در رد شُـد و آروم

افتــاد روی زمیـن.دستـاشُ پـاک کـرد و در رُ بـرای دوستـاش بـاز کـرد.

جـوزپـه،دستـی روی سـرِ اتـزیـو کشیـد:نـه خـوشـم اومـد!

اتـزیـو همچنـان بـا اخـم بـود.

زاویـرو،کفشـای اتـزیـو رُ بـراش انـداخـت.او هـم سـریـع بـه پـا کـرد.

والتُـر،مـوهـاشُ بـالـا داد و دسـت بـه کمـر شُـد:کلیـدِ درِ راهـرو رُ داری؟

جـوزپـه پـوزخنـدی زد:خیلـی خُلـی کِ فکـرمیکنـی اینـا در رُ قفـل میکنـن!!

اتـزیـو:میگـم نکنـه سـرِکـار بـاشیـم؟اگـه گنجـی اونجـا بـود حتمـا در رُ قفـل میکـردن.

زاویـرو:مـن اینطـوری فکـرنمیکنـم..

میگـن تـوی هـرمکـانِ قـدیمـی یـا گنـج مخفـی شُـده یـا روح!

والتُـر:حتمـا از شـانـسِ گنـدِمـونــم روحـه،نصیبمـون میشـه!!!

جـوزپـه:اَهههه بَســه ایـن مـزخـرفـات.بجـای ایـن حـرفـا،بـدوییـن بـریـم اون تــو.

هـر چهـار نفـر،بـدو سمـتِ درِ راهـرو رفتنـد و در رُ بـاز کـردنـد.

جـوزپـه خطـاب بـه والتُـر و زاویـرو:شُمـاهـا بـریـن دفتـر.مطمئنـم اونجـا میتـونیـن

مـدارکـی کِ داداشِ اون دختـره نیـاوردتـش رُ پیـدا کنیـن.

زاویـرو:پـس شُمـاهـا چیکـار میکنیـن؟

جـوزپـه،دَسـتِ اتـزیـو رُ گـرفـت:مـا میـریـم اون اتـاق.میـدونـم اونجـا یـه خبـراییـه!

اتـزیـو آب دهـانـشُ قـورت داد:اوه نـه..نـه نـه نـه مـن اونجـا نمیــام.

جـوزپـه اخـم کـرد:تُ از اونجـا میتـرسـی چـون خـرافـاتـی هستـی.

بـایـد بـا مـن بیـای تـا ببینـی اونجـا هیچـی نیسـت.

سپـس بـا عجلـه،دسـتِ اتـزیـو رُ کشیـد و سمـتِ طبقـه ی چهـارم رفتنـد...

______________________________________________________

ولنتـایـن مبــارک :) البتهـ اگهـ کَســیُ دآرینــ :)♥

اگهـ هـم نـدارینـ،بـازم مُبــارکــ :)♥♥♥

[ 1395/11/20 ] [ 12:53 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ