تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|5

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|5

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|5
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|5,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|5

دوبــاره،

یـادِت اُفتــادَم

[ اَمیــن TM Bax - یــادِ تُ ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

•|احتمـالِ اینکـه ایـن آهنـگ،تیتــراژِ قسمتهـایِ آینـده بآشـه زیـاده

+نمیـدونَمـ چِـرا همهـ | عَمـو تتـل | رُ مسخـره میکُنَـن

امـا اینقَــدر فآلــووِر دآره :|

آدَم یــادِ همکلـاسیــام میُفتــه!

میگـن دوسِـت دآرَنـــ اَمـا میشینَــن پُشـتِ ســرت زِر میـزنـن :|

+ از پُستهـای بعـدی،خـواننـدگـانِ سنگیـن رُ بهتـون معـرفـی میکنـم :)♥

+ 9 بهمـن،تـولــدِ ♥♥♥فـریـدون فُــروغــی و آدآم لمبـــرت♥♥♥

[کـوچـه مـردهــا]

ایـن احتمـالـا آخـریـن فیلـمِ سنگیـنِ سینمـای کلـاسیـکِ ایـرانـه.

داستـانـش،بـرخلـافِ فیلمهـاییـه کِ همـش بـزن و بکـوپ وسـطِ صحنـه هـاش

هسـت..

ایـن فیلـم،داستـانِ دو دوسـت رُ روایـت میکنـه کِ یکیشـون از نظـرِ ذهنـی،

مشکـل داره..یعنـی بهـش میگـن دیـوونـه!

امـا همیـن پسـرِ دیـوونـه،بـه یـه دُختـری دل میبنـده کِ دوستـش هـم

عـاشقشـــه...

وَ دوستِـش،اونقــدر مَـردونگـی دآره کِ

خـودِشُ،میکِشـه کنـار...



عَکـس بـالـا = جـوزپــه میـزوپـه | Giuseppe Mizoppe

[ جـوزپـه بـه معنـایِ همـراهِ خُـداسـت •| میـزوپـه،لقبهـ جـوزپـَســ.مثـه تتلـو :| ]

•فقـط تـوی ایـن سِـری هسـت•
________________________________________________________________________


کـروز چهــارم،والتُــر | روبـروی مـدرسـه ی پـریمـاورا :

جـوزپـه،روی نیمکـتِ سبـزِ روبـروی مـدرسـه نشستـه بـود و

بـه دکـه ی روزنـامـه فـروشـی کِ همیشـه جلـوی مـدرسـه،کـارشُ راه مینـداخـت،

نگـاه میکـرد.

والتُــر،کـولـه شُ دستـش گـرفـت و کنـارِ جـوزپـه بـا کمـی فـاصلـه نشسـت.

زیـپِ کیفـشُ بـاز کـرد و از پـاکـتِ سیگـارش،سیگـاری بـرداشـت.

فنـدکـش رُ هـم از جیبـش بـرداشـت و سیگـارشُ روشـن کـرد.

جـوزپـه،بـه والتُـر نگـاه کـرد.

والتُـر چشمـاشُ بستـه بـود و درحـالیکـه تکیـه داده بـود،از حِسـی کِ

سیگـار بهـش میـداد لـذت میبُــرد.

جـوزپـه،دَستـی بـه ریـش هـای بـورِ متمـایـل بـه مشکـی ش کشیـد:

تُ هـم مـدرسـه نمیــری؟

والتُـر،فقـط سیگـارشُ از دهـانـش بیـرون آورد:از مـدرسـه خـوشـم نمیـاد.

جـوزپـه:خـانـوادت چیـزی نمیگـن؟

وآلتُــر پـوکـی زد:پـدرم سـه مـاهـه تـوی مسـافـرتـه.وقتـی مـدیـرِ مـدرسـه م زنـگ زده بـود،

مـن گفتــم کِ دیگـه خـانـواده ای بـه نـام ریستـوری وجـود نـدارن!!

جـوزپـه پـوزخنـدی زد:بهشـون گفتـی مُـردیـن؟هـه..فکـر میکـردم تُ هـم اخـراج شُـدی.

والتُـر چشـاشُ بـاز کـرد و بـا خنـده بـه جـوزپـه نگـاه کـرد:منـو کسـی نمیتـونـه اخـراج کنـه.

همـه عـاشـقِ پـولهـای مـن و پـدرمـن.فکـر کـردی چـرا مـدرسـه نمیـرم؟

چـون از مـدرسـه بـدم میـاد؟نـه چـون صِـدای چنـدششـون کِ دارم ازم تعـریـف میکنـن،

اذیتـم میکنـــه.فقـط بخـاطِـر ثـروتِ بـابـام،دوستـداشتنیــم!

جـوزپـه بـه دودهـای سیگـارِ والتُـر نگـاه کـرد.والتُـر،سیگـار رُ تـوی دهـانـش گـذاشـت.

جـوزپـه:پـدرت میـدونـه سیگـار میکِشـی؟

والتُـر،سیگـار رُ بیـنِ دو انگشتـش گـرفـت:تـوی مـراسـمِ مـادرم دیـد.

جـوزپـه،بـه روبـروش نگـاه کـرد.

دستهـاشُ بـه هـم گـره زد:پـس تُ هـم بـی کَسـی.

والتُـر،بـه جـوزپـه نگـاهـی کـرد:بیشتـر از اون...

کـروز پنجــم،تــاتیـانـا | کلـاسِ 333 :

همهمـه ی بچـه هـا،مثـلِ همیشـه،کلـاسُ پُـر کـرده بـود.

تـاتیـانـا،بـا جـاسـویچـیِ کلیـدش بـازی میکـرد..یـه خـِرسِ کـوچیـکِ صـورتـی.

میـزِ تکنفـره ی او،فقـط چـن میـز از خـوزه فـاصلـه داشـت.

بـا ایـن حـال سعـی میکـرد اونُ نـدیـد بگیـره.

اینکـارِ مُشکلـی بـود..انگـار خـوزه پـرتـوهـایـی از خـودش سـاتـع میکـرد کِ نمیتـونسـت

تـاتیـانـا مقـابلـش مقـاومـت کُنـه و روشُ سَمـتِ اون بـرنگـردونـه.

اتـزیـو،روی میـزش نشستـه بـود چُـن پـرسیلـا رُ روی صنـدلـیِ خـودش نشـونـده بـود.

زاویـرو هـم نـزدیـکِ پـرسیلـا نشستـه بـود.

آن دو،مشغـولِ صُحبـت بـا پـرسیلـا کِ همـه اعتقـاد داشتنـد زیبـاتـریـن دُختـرِ کلـاسـه،

بـودنـد..البتـه پـرسیلـا فقـط بـه حـرفـاشـون میخنـدیـد.

خـوزه،کیفـشُ از پُشـتِ صنـدلـی آویـزون کـرد و چشمـش بـه اون سِ نفـر افتـاد.

همـه میـدونستـن بچـه هـای کـروز چقـدر پـرسیلـا رُ دوسـت دارَن.

خـودِ خـوزه هـم زمـانیکـه بـا ایـن گـروه بـود،فهمیـد زیـاد رقیـب داره!

"هـوفــ"ـی کـرد..جـوریکـه بُخــارهـایـی کِ از دهـانـش خـارج میشُـدن رُ میـدیـد..

امـا اونقـدر تـوی فکـر بـود کِ حـواسـش نبـود کِ علـتِ خـارج شُـدنِ بخـارهـا رُ بـدونـه وقتـی

کِ نَ هـوا آنچنـان سـرده و نَ اصلـا هیـچ پنجـره ای بـاز نیسـت!

آوا،مُجــریِ آی.سـی.یـو،بـه جمـعِ سـه نفـره ی اونهـا پیـوسـت...

دَستـِشُ روی شـونـه ی اتـزیـو گـذاشـت و بـه حـرفـاشـون گـوش داد.

اتـزیـو و زاویـرو،آوا رُ هـم دوسـت دارَن امـا در حقیقـت بـا او راحـت تـرن تـا پـرسیلـا

ولـی اونهـا بیشتـر مُشتـاقَـن کِ پـرسیلـا تـوی جمعشـون بـاشـه.

پـرسیلـا،شـایـد یـه جـادوگـریـه کِ کـارش،طلسـم کـردنِ آدمهـاس.

چُـن هیچکسـی نیسـت کِ ازش بـدش بیـاد..

شـایـد فقــط اون دَلقـــک،...

کــروز ششـم،زاویـرو،پـارک داوینچـی :

زاویـرو،دوان دوان،خـودِشُ بـه پـارک رسـونـد.

چشمـش بـه هفتمیـن درخـت افتـاد کِ زیـرش،نیمکتـی قـرار داشـت و

جـوزپـه و اتـزیـو و والتُـر اونجـا نشستـه بـودنـد.

دویـد و خـودِشُ بـه اونهـا رسـونـد..بـه زور نفـس میکِشیــد.

صِـدای نفسهـاش،قشنـگ بـه گـوشِ همـه رسیـد.

جـوزپـه،اخـم کـرد:نمیــری یـه وقـــت!!!

زاویـرو،نفـسِ عمیقـی کِشیـد:آه..نمیـدونیــ..اَز کجـا..دارم..میـدوَم.

اتـزیـو،کنـارِ زاویـرو ایستـاد و دستـی بـه شـونـه ی او کشیـد:آخــی!

زاویـرو،پـوکـر فیـس بـه او نگـاه کـرد.

والتُـر،بـه جـوزپـه نگـاه کـرد:تُ چـرا لبـاسـای خـونَـتُ پـوشیــدی؟

هـر سِ بـه جـوزپـه نگـاه کـردنـد:

شَلـوارِ گُشــادی بـه پـا و لبـاسِ بـافتنـیِ بـزرگـی بـه تـن داشـت.

مثـلِ همیشـه هـم کُلــاهِـشُ تـا ابــروهـاش کشیـده بـود.

زنجیـرِ بـزرگـی بـه گـردن داشـت..عملــا تیپـش بـه چشـم دوستـاش مسخـره بـود!

والتُـر:چـرا عیـنِ رپــرا شلـوار پـوشیـدی؟

جـوزپـه،کلـاهـشُ یکـم بـالـاتـر داد:چُــن رپــرم!

اتـزیـو:آره..البتـه شعـرِ رپ میگـی.

جـوزپـه بـه اتـزیـو نگـاه کـرد:اگـه صِـداشُ داشتـم،میخـونـدم.

زاویـرو،بـه پیـرامـون نگـاه کـرد...کمـی آنطـرف تـر،لیمـوزیـنِ مشکـی رنگـی تـوقـف کـرد.

او،بـه اونجـا اشـاره کـرد:شمـا هـم فکـرمیکنیـد اونـان؟

جـوزپـه ایستـاد.اتـزیـو و بقیـه بـه لیمـوزیـن نگـاه کـردنـد.

دَرِ عقـب،وا شُـد و پـریمیــرو،در حـالیکـه کُـتِ مشکـی رنگـی پـوشیـده بـود،از

مـاشیـن خـارج شُـد و آروم سمـتِ بچـه هـا رفـت.

والتُـر:چـه خـوشتیـپ شُـده.

اتـزیـو:از اولـش هـم بـود.

جـوزپـه،دستهـاشُ بـه هـم مـالیـد.

پـریمیـرو سلـامـی کـرد و بـا تعجُـب بـه جـوزپـه نگـاه کـرد:مگـه مـن نگفتـم

بهتـریـن لبـاستـونُ بپـوشیــد؟

جـوزپـه،بـه لبـاسـاش نگـاه کـرد:بهتـرینـام همینـه.

- مـن منظـورم لبـاسِ رسمـی بـود.

جـوزپـه سـرشُ بـالـا آورد:از رسمـی بـودن خـوشـم نمیـاد.

پـریمیـرو،نفـسِ عمیقـی کشیـد:خـب بـاشـه..مهـم نیسـت.همـراهِ مـن بیـایـن.

هـر چهـار نفـر،دُنبـالِ جـوزپـه راه افتـادنـد و سمـتِ لیمیـوزیـن رفتنـد.

پـریمیـرو،داخـلِ مـاشیـن شُـد.امـا بچـه هـا ایستـادنـد.

پـریمیـرو،سـرشُ بیـرون آورد:چــرا نمیـایـن تــو؟

جـوزپـه بـا شـک نگـاه میکـرد.

والتُـر:خُـب بیـایـن دیگـه.

سپـس واردِ مـاشیـن شُـد و دنبـالِ او،بقیـه هـم وارد شُـدنـد.

خـم شُـدنـد و آروم حـرکـت میکـردنـد..زاویـرو:انگـار یـه خـونـه س!

اتـزیـو آروم گفـت:هیــس.

پـریمیـرو،روی صنـدلـیِ چـرمـی،کنـارِ مـردی جـا افتـاده بـا چشمـانِ آبـی و

مـوهـای کـم پُشـت کِ کُـتِ شیـکِ مشکـی رنگـی بـه تـن داشـت و سیگـارِ بـرگ بـه

دسـت داشـت،نشسـت.

پسـرهـا ایستـادنـد.مَـرد،صِـدایِ بـمِ خـودشُ درآورد:بشینیــد.

اول اَز همـه والتُـر نشسـت و سپـس بقیـه.

مـرد،اول از همـه،بـه چهـره ی پسـرا نگـاه کـرد..تـوجهـشُ جـوزپـه جلـب کـرده بـود کِ

بـا لبـاسهـایـی کِ تـوش راحـت بـود،اومـده بـود.

مَـرد لبخنـدی زد.بـه سیگـارش نگـاهـی کـرد:فکـرکنـم بهتـره خـامـوشـش کنـم.

والتُـر:رآحـت بـاشیـن.مـا عـادت داریـم!

مـرد بـه والتُـر نگـاه کـرد..چهـره ی والتُـر نسبـت بـه بقیـه جـذاب تـر بـود:

یعنـی همتـون سیگـار میکِشیــن؟

اتـزیـو:نـه.والتُـر گفـت:سیگـار دیگـه یـه چیـزِ عـادیـه.

مـرد شـونـه ای بـالـا انـداخـت:خُـب بـاشـه..بهتـره بـریـم سـرِ اصـل مطلـب.

اسـمِ مـن دانیـل بـوریـاس و..خیلـی دلـم میخـواسـت شُمـاهـا رُ ببینـم.

پسـرهـا متـوجـه شُـدنـد کِ دانیـل و پـریمیـرو بـا هـم یـه نسبتـی دارنـد.

دانیـل،پُکـی بـه سیگـارش زد و خـم شـد:مـن بـه کمـکِ شُمـا نیـاز دارم!

سپـس بـه صنـدلـی تکیـه داد:البتـه واسِ کسـی مثـلِ مـن سختـه کِ

بگـم بـه 4 تـا بچـه ی 17 سـالـه نیـاز دارم چُـن میتـونـم خـودم هـزارتـا راه واسـه

مشکلـاتــم پیـدا کنـم امـا خـب..ایـن مُشکـل،چیـزِ سختـی نیسـت امـا مـن نمیتـونـم

تنهـایـی انجـامـش بـدم.

جـوزپـه:چـه کـاری؟

دانیـل سیگـارشُ تکـون داد:اگـه حتـی یـه ذره هـم مـوفـق شیـن،صـاحـبِ همـه چـی میشیـن.

میتـونـم کـاری کنـم آروم بخـابیـن!

اتـزیـو و زاویـرو بـه هـم نگـاه کـردنـد..کسـی معنـیِ حـرفـاشُ نفهمیـد.

دانیـل:میـدونیـن چجـوری؟شُمـاهـا اون چیـزی کِ میخـوایـن رُ بـه مـن بـدیـن.

مـن،بـرنـده ی اون نظـرسنجـی میکنَمتــون.

تـوی مـدرسـه کِ هیـچ تـوی ایتـالیـا ستـاره تـون میکنـم.

بعـدش،همـه چـی درسـت میشـه..میشیـن عیـنِ ستـاره هـای آمـریکـا کِ

سـریـع معـروف شُـدن.

همـه مـردمِ جهـان،واسِ کنسـرتـاتـون دسـت و پـا میشکنـن.

دُختــرا رُ کِ نگــو...همـه جـا شُمـا رُ بـه عنـوانِ همسـرِ آینـده شـون معـرفـی میکنـن!

پسـرهـا جُـز جـوزپـه،پـوزخنـدی زدنـد.

دانیـل ادامـه داد:جـایـزه هـای زیـادی میبَـریـن.آخـرشـم اگـه مُـردیـن،خـوابِ راحتـی داریـن!!

چُـن همـه دوسِتـون دارَن و شُمـاهـا یـه افسـانـه ی بـی تکـراریـن واسشـون.

جـوزپـه:فقـط بگیـن چـی میخـوایـن؟

دانیـل،بـه جـوزپـه نگـاه کـرد..اون فقـط میخـواد بـدونـه چـه کـاری و اصلـا کـاری بـه

آینـده ی روشنـی کِ دانیـل تـرسیـم کـرده نـداره.

دوبـاره پـوکـی بـه سیگـارش زد:اون راهـروی مخفـی...

پسـرهـا،لبخنـدِشـون رُ خـوردنـد.

پـریمیـرو،بـه چهـره ی کمـی رنـگ پـریـده ی پسـرهـا نگـاه کـرد.

دانیـل هـم لبخنـدشُ محـو کـرد:مـن میـدونـم اونجـا چیـه!!

چشمهـای پسـرهـا جُـز والتُـر بـزرگ شُـد.

جـوزپـه اخـم کـرد:نکنـه میخـوایـن بـریـم اونجـا؟ببینیـد آقــای...

دانیـل وسـطِ حـرفـش پـریـد:مـن خـودم میتـونـم اون چیـزهـای ارزشـی کِ اون

پُشـت قـایـم شُـده رُ پیـدا کنـم..مـن فقـط بـه اون سنـدهـا و کـاغـذهـایـی کِ

تـوی اون اُتـاقِ کتـابهـای مـذهبـی نگـه داری میشـه نیـاز دارم.

اتـزیـو:شُمـا از کجـا میـدونیـن اون مـدارک اونجـان؟

پـریمیـرو:مـا همینجـوری نَشستـه بـودیـم!!مـا اونهـا رُ یـواشکـی منتقـل کـردیـم

بـه اون قفسـه هـا..البتـه نَ همـشُ امـا بیشتـریـاشُ بـردیـم اونجـا.

دانیـل بـه جـوزپـه نگـاه کـرد و بـا لبخنـدِ مـوذیـانـه ای گفـت:فکـر کنـم تُ از پسـش

بـرمیـای..نــــــه؟

جـوزپـه بـه دانیـل زُل زد و گفـت:تـوی جـایـزه هـاتـون،پـول هـم هـس؟!

پسـرا بـه جـوزپـه نگـاه کـردنـد.

دانیـل خنـدیـد:چـرا کـه نَ؟اگـه کـارِتـون خـوب بـاشـه پـول هـم میـدیـم.

هـرچقـدر کِ دلتـون بخـــواد.

جـوزپـه سـری تکـون داد:قبـولــه.

دانیـل:نمیخـوام یهـو شـک کنـن وقتـی 4 نفـری داریـن میـریـن طبقـه چهـارم.

میتـونیـن دو سِ نفـری بـریـن اونجـا. درضمـن کسـی هـم نبـایـد بفهمـه کِ شُمـا

میخـوایـن چیکـار کنیـن.

پسـرهـا بجُـز والتُـر کِ نمیـدونسـت کـدوم راهـرو گفتـه شُـد،سـری تکـون دادنـد.

دانیـل سیگـارشُ تـوی دهـانـش گـذاشـت و

بـه گنجـی کِ بـدسـت میـاورد فکـر میکـرد...

_________________________________________________________

:)

+ پـوستــرِ تیتـــراژ :)♥ سـاخـتِ : خـودَم :)



داستـانِ ایـن پـوستـر در چـن قِسمـتِ بعـد معلـوم میشـه

پُشـتِ ایـن عکـس،اسـراری نهفتـه س کِ بـرمیگـرده بـه همـون راهـرو...

+

•"هـوفــ"ـی کـرد..جـوریکـه بُخــارهـایـی کِ از دهـانـش خـارج میشُـدن رُ میـدیـد..

امـا اونقـدر تـوی فکـر بـود کِ حـواسـش نبـود کِ علـتِ خـارج شُـدنِ بخـارهـا رُ بـدونـه وقتـی

کِ نَ هـوا آنچنـان سـرده و نَ اصلـا هیـچ پنجـره ای بـاز نیسـت!•


بـه ایـن متـن خـوب دقـت کُنیـد...ایـن متـن،آغـازگـرِ رخـدادهـای سـری هـای آینـدس :)

[ 1395/11/12 ] [ 15:56 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ