تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|23

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|23

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|23
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|23,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|23

مـا همیشـہ یـہ تصـویــریــم

حـرفـامـونُ ڪسـے نمیفهمـہ

[
ڪـــامـران تفتــی - تصـویـــر خنـده ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

مـدرسـه :|

اُستـادا :|

درسهـای جـدیـد :|

تغییـر رشتـه :|



عَکـس بـالـا =

لآمصــــــب نشُـد یهـ بـار مـن ایـن فیلمـــو ببینَمـــ :|
________________________________________________________________________

کـروز بیسـت و چهـارم،اولیـویـا | جلـوی دربِ مـدرسـه،سـاعـت 7:45 صبـح :

اولیـویــا،بـه سـاعتـش نگـاه کـرد.

او بخـاطِـر دور بـودَن خـونـه ش از مـدرسـه،مجبـور میشُـد زودتـر حـرکـت کنـه تـا

بـه مـوقـع بـه مـدرسـه بـرسـه.

امـا اینبـار کمـی زودتـر رسیـده بـود.

بـه دربِ مـدرسـه زد.

آقـای ویندیـو،پـدر مـدرسـه،بـا چهـره ی خـابـالـودی،در رُ بـاز کـرد.

اولیویـا سلـام داد.

آقـآی ویندیـو متعجـب گُفـت:یکـم زود اومـدی دختـرم.سـاعـتِ 8:00 مـدرسـه رُ بـاز میکُنیـم

اولیـویـا:میـدونـم امـا مـن خـونـه م دوره و همیشـه مجبـورَم کِ زودتـر بیـام

و ایندفعـه زودتـر اومـدم.

آقـآی ویندیـو صـورتـشُ مـالیـد:اومممم..بیـا تـو.

در رُ بـاز گـذاشـت و رفـت تـو.

کنـارِ بـوفـه کِ زیـرِ پنجـره ی انبـاری قـرار داشـت،اتـاقِ کوچکیــ وجـود داشـت کِ در آن

آقـای ویندیـو،زنـدگـی میکـرد.

او،سُـراغِ اتـاقِ خـودش رفـت و اولیویـا دنبـالِ او واردِ مـدرسـه شُـد و در رُ بسـت.

نـزدیـکِ نیمکـت هـا شُـد و...

نـاگهـآن...جیـغ بلنــدی زد!

آقـای ویندیــو کِ الـان کـاملـا خـوابـش پـریـده بـود،بـا تـرس بیـرون اومـد.

بـه اولیویـا نگـاه کـرد کـه مشغـولِ تکـون دادنِ چیـزی پُشـتِ یکـی از نیمکـت هـای آنطـرفِ

حیـاط بـود.بـا عجلـه سمـتِ او دویــد:چـه اتفـاقـی...اُفتـاده دختــرم؟

تـرس در صِـدای اولیـویـا مـوج میـزد:د..دوستـــام..

ویندیـو بـه زمیـن نگـاه کـرد.

او اتـزیـو رُ دیـد کِ درحـالیکـه نشستـه،بـه نیمکـت تکیـه داده و زاویـرو رُ در آغـوشـش گـرفتـه.

اولیـویــا:م..مُـردَن؟

آقـآی وینـدیـو هـم کمـی تـرسیـد:اینـا اینجـا چیکـار میکـردن؟

اولیـویـا چـن بـار اتـزیـو رُ تکــون داد.

پـس از تکـون هـای زیـاد،اتـزیـو بیـدار شُـد.

چشمـاشُ مـالـونـد و بـه پیـرامـون نگـاه کـرد.

اولیـویـا نفـسِ عمیقـی کشیـد:آآآه..خـدا.

اتـزیـو سـرشُ بـه عقـب بـرگـردونـد و بـه اولیـویـا و آقـآی وینـدیـو نگـاه کـرد.

آقـآی وینـدیـو:پسـرم..شُمـاهـا اینجـا چیکـار میکـردیـن؟

اتـزیـو بـه زاویـروی بـی هـوش یـا خـوابیـده نگـاه کـرد.

اولیـویـا:چـی شُـده؟خـوبـی؟

اتـزیـو بـه زور دهـانـشُ بـاز کـرد:ح..حـالِ زاویـرو خـوب نیـس.

- آه خُـدای مـن!

آقـآی وینـدیـو:بـایـد بـه اورژانـس زنـگ بـزنـم.

اولیـویـا جلـوی دهـانـشُ گـرفـت.

آقـآی وینـدیـو بـه سمـتِ اتـاقِ خـود دویـد تـا بـه اورژانـس زنـگ بـزنـه.

اتـزیـو چشمـاشُ چنـد بـار بـاز و بستـه کـرد تـا کـاملـا بیـدار شـه.

بعـد از 10 دقیقـه آمبـولـانـس رسیـد.

بـا هـر مکـافـاتـی بـود،زاویـرو رُ سـوارِ آمبـولـانـس کـردنـد و آقـآی وینـدیـو و اتـزیـو

سـوارِ آمبـولـانـس شُـدنـد.

ویندیـو کلیـدِ دربِ مـدرسـه رُ بـه اولیـویـا داد:

نمیتـونـم ایـن پسـر رُ همینجـوری ول کنـم.

دختـرم تُ مـواظـبِ مـدرسـه بـاش.5 دقیقـه دیگـه دربِ مـدرسـه رُ بـاز کُـن.

اگـه خـانـوم مُـدیـر ازت پُـرسیـد چـی شُـده واسـش قضیـه رُ بگـو.

اولیـویـا سـری تکـون داد و بـه اتـزیـو نگـاه کـرد:تُ چـرا میـری؟

اتـزیـو بـه زاویـرو نگـاهـی کـرد:نمیشـه نـرم...پیشـش بـاشـم خیـالـم راحـت تـره.

یکـی از افـرادِ داخـلِ آمبـولـانـس دربِ آمبـولـانـسُ بسـت.

مـاشیـن حـرکـت کـرد و اولیـویـا در حـالیکـه حـالـشُ نمیفهمیـد سمـتِ مـدرسـه رفـت.

اصلـا زاویـرو و اتـزیـو اونجـا چیکـار میکـردنـد؟

چـه اتفـاقـی بـرای زاویـرو افتـاده؟

سـوالـای زیـادی تـو سـرش بـود.

امـا جـوابـی فعلـا نـداشـت.

بـه دربِ مـدرسـه نگـاه کـرد.

بـا اینکـه 5 دقیقـه مـونـده بـود بـه 8 امـا حـدس میـزد 10 دقیقـه طـول بکشـه تـا

دربِ بـه ایـن بـزرگـیُ بـاز کنـه.

بـرای همیـن آستینـای لبـاسـشُ بـالـا زد.

قفـلِ پـاییـنِ در رُ بـاز کـرد و بـه سختـی قفـلِ بـالـایـی رُ هـم بـاز کـرد.

دربُ کشیـد و بـازش کـرد.

مـوهـاشُ کنـار زد.

سَمـتِ یکـی از نیمکـت هـا رفـت و نشسـت.

بـه سـاعتـش نگـاه کـرد: 7:53

نفسـی کشیـد و یکـی از کتـابـای درسیـشُ بیـرون آورد و مشغـولِ مطـالعـه شُـد.

تقـریبـا سـاعـتِ 7:55 سـرو کلـه ی خـانـومِ استفـانـو،مُـدیـر، پیـدا شُـد.

او بـا تعجُـب بـه اولیـویـا نگـاه کـرد.

اولیـویـا متـوجـه ی حضـورِ او نشُـد.

خـانـومِ استفـانـو بلنــد گُفـت:آتیلـــو؟

اولیـویـا سـرشُ از کتـاب بلنـد کـرد و از جـا بلنـد شُـد:س..سلــام خـانـوم استفـانـو.

- یکـم زود نیـومـدی؟

اولیـویـا سـری تکـون داد:مـن خیلـی وقتــه اینجـام.

- آقـآی ویندیـو کُجـاس؟

اولیویــا دستـی بـه مـوهـاش کشیـد:راستـش..یـه اتفـاقـی افتـاده.

- چـی؟

اولیـویـا همـه چـی رُ بـرای او تعـریـف کـرد.

خـانـومِ استفـانـو گیـج شُـده بـود و تقـریبـا هیچـی از حـرفـایِ اولیـویـا نمیفهمیـد.

اینـو اولیـویـا هـم درک میکـرد.

بـرای همیـن گفـت:منـم نمیـدونـم دقیقـا چـی شُـده.منـم سـردرگُمـم.

خـانـومِ استفـانـو:آخـه اون دوتـا اینجـا چیکـار میکـردن؟

اولیـویـا:منـم نمیـدونـم

- خیلـی خُـب..گُفتـی کلیـدا پیـشِ تـوئـه؟

+ بلـه

- بـده مـن

اولیـویـا کلیـدا رُ بـه او داد.

استفـانـو سمـتِ دربِ راهـرو رفـت و بـا کلیـد،آن را بـاز کـرد.

اولیـویــا،کتـاب بـه دسـت،سمـتِ نیمکـت رفـت و روی آن نشسـت.

بعـد از چـَن ثـانیـه،خـانـومِ استفـانـو،پنجـره ی دفتـر رُ بـاز کـرد و خطـاب بـه اولیـویـا:

آتیلــو...تُ نـدیـدی کسـی بیـاد تـو دفتـر؟

اولیـویـا سـرشُ از کتـاب بـرداشـت:نـه..وقتـی اومـدم کسـیُ نـدیـدم.

- آهـا

+ اتفـاقـی اُفتـاده؟

- اینجـا بـه هَـم ریختـه س.همـه ی پـرونـده هـای بچـه هـا رو میـزا ولـوئــه!

- شـایـد دزد اومـده

+ دزدی در کـار نیسـت.کـارِ همـون بچـه هـاس!

اولیـویـا دستـی بـه سـرش کشیـد:مـن فکـر نکنـم اونـا دزد بـاشـن.

+ کسـی دزدی نکـرده!فقـط بـه هَـم ریختـه س اینجـا.

گُفتـی کِ کیــا اینجـا بـودَن؟

- زاویـرو دِسـی و اتـزیـو آدیتــوره.

+ دِسـیُ میشنـاسـم امـا..آدیتـوره رُ یـادم نیسـت.

گُفتـی کـی حـالـش بـد بـود؟

- زاویـرو

+ فکـرکنـم اگـه پـدرِش بفهمـه همچیـن اتفـاقـی افتـاده،درِ اینجـا بستـه میشـه!!!


_________________________________________________________

بـالـاخـره تمـوم شُـد :|

هــــوف

[ 1396/06/13 ] [ 14:13 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ