تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|21

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|21

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|21
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|21,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|21

قشنگـے  ِ صـورتِ تُ

بـہ خنــده هـاشَـــن

[ جـوزپـہ میـزوپـہ - بـذار تـو حـالِ خـودَم بـاشَـــم ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

نتــایـجِ نظـرسنجـی در ادامــه :)

+ نظـرسنجـیِ جـدیـد میـذارم چُـن یـه ایـده ی دیگـه بـه ذهنـم اومـده.

+ قآلـب مشکــل داشـت عـوضـش کـردم.

خـودَم خیلـی راضـی از ایـن نیستَـــم امـا مـوقتــا اینــه.بعـدش فصـل تمـوم میشـه.



عَکـس بـالـا =

خیلیــا میگـن قـاتـلِ خـرگـوشـی واقعیـت داره.تـو چنـد تـا کآنآلــی کِ عضـوم عملـا

تـاییـدش کـردن امـا خُ سآیتهـا اونُ رد کـردنـد.

نـوشتـنِ ایـن سیـزنِ یهـویـی شُـد وگـرنـه مـن میخـواستـم تحقیقـاتمـو بیشتـرکنـم.

ازایـن سیـزن کِ گُـذشـت امـا سعـی میکنـم در سیـزنهـای دیگـه دوبـاره اشـاره ای بـه

قـاتـلِ خـرگـوشـی کنـم(ایـن سیـزن ربـط داره بـه قـاتـل خـرگـوشـی)

•اون عکـسِ بـالـا احسـاس میکنـم بـایـد مـالِ یـه فیلمـی چیـزی بـاشـه

خِیلـی دوس دارم بـدونـم قضیـه ش چیـه.
________________________________________________________________________

پـرسیلـا گـوشـی شُ از جیبـش در آورد و روشنـش کـرد.

بـه صفحـه ی نسبتـا کـوچیـکِ گـوشیـش نگـاه کـرد.

بـا نـورِ گـوشیـش میتـونسـت همـه جـا رُ ببینـه.البتـه نـه دقیقـه همـه رُ.

خطـاب بـه بچـه هـا:میـرم ببینَـم پلیسـا در چـه حـالـن.

سپـس از پلـه هـا پـاییـن رفـت.

امــا..

هیـچ خبـری نبــود.

از پلـه هـا بـاز پـاییـن رفـت و بـه اطـراف نگـاه کـرد.

نَ صِـدایـی میـومـد و نَ کسـی دیـده میشُـد.

بلنـد صِـدا کـرد:آهــای...

صِـدایـی شنیـده نشُـد.

انگـار نـه انگـار کِ الـان اینجـا بـودَن.

سمـتِ دفتـرِ مـدرسـه رفـت.دوبـاره بلنـد گُفـــت:آهــای..کسـی اینجـا هـس؟

و بـازهـم سُکـوت..

یکـم تـرسیـد.

نـاگهـان چشمـش خـورد بـه اتـاقـی کِ درش بـاز بـود.

بـا تـرس آروم بـه سمـتِ اون حـرکـت کـرد.

واردِ اُتـاق شُـد.

اتـاق از همـه جـا تـاریکتــر بـود.

نـورِ گـوشیـشُ بـه همـه جـای اُتـاق انـداخـت.

جلـوتـر رفـت و احسـاس کـرد پـاشُ رو یـه چیـزی گـذاشتـه.

گـوشیـشُ بـه او سمـت گـرفـت.اون پـاشُ روی یـه پـا گـذاشتـه بـود!!

عقـب رفـت.اینجـا چـه خبـره؟

نـورِ گـوشیـشُ روی اون پـا گـرفـت.

اون بـدنِ یـه آدم بـود.

آبِ دهـانـشُ قـورت داد.بـه بـدنِ او نگـاه کـرد.

نـورِ گـوشـیُ روی بـدن بـه بـالـاش گـرفـت...

او،یـه مـردی بـود کِ وسـطِ تنـش،اره بـرقـی بـود.

صـورتـشُ نمیشُـد تشخیـص داد چُـن خـونیـن و مـالیـن شـده بـود.

امـا لبـاسـاش...

پـرسیلـا خِیلـی زود فهمیـد کِ اون،یکـی از پُلیسـاس.

همـون پُلیــسِ مـردی کِ داشـت در رُ بـاز میکـرد.

امـا..چطـور ممکنـه کِ...

نــه...اینجـا یـه خبـراییـه...اینجـا یـه نفـر دیگـه هـم هسـت.

دستـاش عـرق کـرد.

بـا هـول و ولـا بـه اطـرافِ اتـاق نگـاه کـرد و نـاگهـان...

کسـی رُ در گـوشـه ی اتـاق،کنـارِ میـزهـای بـزرگـی کِ اطـرافـش بـود دیـد.

او،مـاسـکِ خـرگـوش بـه سـرش داشـت.

پـرسیلـا بـا دقـت بـه او نگـاه کـرد.

خـرگـوش،یـه دستـشُ بـالـا آورد و بـه منـزلـه ی سلـام تکـون داد.

پـرسیلـا آروم عقـب رفـت.

خـرگـوش هـم آروم بـه سمـتِ او اومـد.

پـرسیلـا بـا تـرس،شـروع بـه دویـدن کـرد.

گـوشیـش از دستـش افتـاد امـا او تـوجهـی نکـرد.

سمـتِ درِ ورودی رفـت و در رُ بـاز کـرد.

وقتـی واردِ حیـاط شُـد،بلنــد جیــغ و فـریـاد زد تـا اتـزیـو و زاویـرو رُ متـوجـه کنـه.

سمـتِ در دویـد و تلـاش کـرد تـا در رُ بـاز کنـه.

امـا نشُـد.

بیشتـر از قبـل تـرسیـد.بـه در تکیـه داد.

بلنــــد جیــغ کشیـــد...

اتـزیـو بـه زاویـرو نگـاه کـرد:تُ هـم شنیـدی؟

زاویـر بلنـد شُـد:صِـدایِ جیـغ بـود.

اتـزیـو هـم بلنـد شُـد:نکنـه اتفـاقـی واسـه پـرسیلـا افتـاده؟

زاویـر بـه اطـرافِ اتـاق نگـاه کـرد:بـایـد اینجـا یـه پنجـره ای چیـزی داشتـه بـاشـه.

سپـس بـه طـرف دیـوارِ سمـت راستـش رفـت.

جعبـه هـای جلـو پـاشُ کنـار زد.

بـه دیـوار نگـاه کـرد.هیـچ پنجـره ای دیـده نمیشُـد.

اتـزیـو:بـه نظـر میـاد اینجـا پنجـره نـداره.

- مگـه میشـه؟حتمـا داره.

روی دیـوار دسـت کشیـد.انگـار روی کـاغـذ دسـت میکِشیــد.

- لعنتــی!

اتـزیـو:چـی شـده؟

زاویـرو بـه اتـزیـو نگـاه کـرد:ایــن کـاغـذ دیـواریـه!

اتـزیـو نـزدیـکِ زاویـر شُـد.بـه دیـوار دسـت زد:

آره مثـه اینکـه.

- پنجـره رُ زیـرِ اینجـا مخفـی کـردن.مطمئنـــم.

+ حـالـا چجـوری پـاره ش کنیـم؟

زاویـر بـه لبـاسـاش دسـت زد:فکـرنکنـم چیـزِ تیـزی بـاخـودم آورده بـاشَـم.

سپـس بـه اتـزیـو نگـاه کـرد.

اتـزیـو یـادِ تجیهـزاتِ لبـاسِ مـوردِ علـاقـش افتـاد.

دکمـه ی پـاییـنِ آستینـش کِ بـا یـه تیکـه پـارچـه پـوشـونـده شُـده بـود رُ فشـار داد.

خنجـرهـای آستینـش بیـرون زد.

زاویـر:وای..ایـن دیگـه چیـــه؟ایـن لبـاسُ از کجـا آوردی؟

اتـزیـو لبخنـدی زد:تـازه متـوجـه شـدی؟

- نـه خـب یکـم درگیـر بـودیـم.خـودت کِ دیـدی.نتـونستـم بپـرسـم ایـن چیـه.

اتـزیـو بـه خنجـرهـاش نگـاه کـرد:

ایـن لبـاسـی بـود کِ آرزوشُ داشتـم.ازبچگـی دلـم میخـواسـت مـامـانـم واسـم اینـو

بخـره.امـا هیچـوقـت نخـریـد.حـالـا هـم تـوی یکـی از کلـاسـا پیـداش کـردم.

خیلـی خـوبـه.راحتـه.بـه نظـرم قشنگـم هسـت.فقـط نمیـدونـم چـرا نمیتـونـم درِش بیـارم!

زاویـر:چـی؟یعنـی چـی؟

اتـزیـو:یعنـی همیـن.

سپـس بـه سمـتِ دیـوار بـرگشـت و بـا یکـی از خنجـرهـا،سعـی در پـاره کـردنِ کـاغـذدیـواری داشـت.

زاویـر تعجُـب کـرد.

چطـور میشُـد یـه پـالتـوی بلنـد کِ شبیـه لبـاسـایِ جنگجـوهـای قـرن 18 بـود،از تـنِ آدم در نیـاد؟

یـا چطـور میشُـد آدم لبـاسـی کِ در کـودکـی آرزو داشـت،در 16 سـالگـی،تـو مـدرسـه ش،

بهـش بـرســه؟

بـه اتـزیـو نگـاه کـرد:تُ بچـه بـودی همیـن لبـاسُ میخـواستـی؟

اتـزیـو تـونسـت یـه تیکـه ی کـوچیکـی رُ پـاره کنـه:آره.

- دقیقـا همیـن شکلـی؟

+ آره فقـط سـایـز بچگـونــش

زاویـر بـه مـوهـاش دسـت زد:چطـور میشـه؟

اتـزیـو:چـی؟

- اینکـه بعـد از ایـن همـه سـال بـه آرزوت بـرسـی؟

اتـزیـو همچنـان تلـاش میکـرد:تـو بچگـی ایـن آرزوم بـود امـا مسلمـا اگـه آرزوم بـود،

ورش نمیـداشتـم بپـوشمـش!

- هـان؟

اتـزیـو بـرگشـت و بـه او پـوکـر فیـس نگـاه کـرد:

[ اگـه آدمهـا چـن سـال بعـد ازاینکـه یـه چیـزیُ آرزو کـردن،بهـش بـرسـن،

دیگـه نمیخـوانشـون. ]

پـس مـن ایـن لبـاسُ آرزو نکـردم.

و مشغـولِ کنـدنِ کـاغـذ دیـواری شُـد.

بـا اون یکـی دستـش،بـه دستـی کِ خنجـر داشـت،کمـک میکـرد.

زاویـرو:تُ اسـمِ ایـن حـسُ چـی میـذاری پـس؟

+ دوس داشتـن یـا عـاشـق بـودن!!

بـالـاخـره کـاغـذُ پـاره کـرد.

لبخنـد زد:پـاره ش کـردم.بیـا بِکِشیمــش.

زاویـر کـاغـذِ آویـزون شُـده رُ بـا کمـکِ اتـزیـو گـرفـت و کشیـد.

کـاغـذ دیـواری تـا جـایـی پـاره شُـد کِ اونهـا تـونستنـد درهـای چـوبـیِ کـوچکـیُ ببییننـد.

زاویـرو لبخنـدی زد:دیـدی گفتـم اینجـا پنجـره داره؟

اتـزیـو:دیـواراشُ ببیــن.

زاویـرو بـه دیـوارهـا نگـاه کـرد.

دیـوارهـای کثیـف و سیـاه کـه روشـون بـا رنـگِ سفیـد چیـزهـایـی نـوشتـه شُـده بـود.

...

پـرسیلـا بـدو سمـتِ سـالـن نـاهـار خـوری کِ در زیـر زمیـن قـرار داشـت،رفـت.

میـدونسـت درِ اونجـا،چُـن دستگیـره ش مشکـل داره بـازه.

سـریـع واردِ اونجـا شُـد و در رُ بسـت.

سـالُـن خِیلـی بـزرگ و تـاریـک بـود.

پـرسیلـا بـا سختـی حـرکـت میکـرد و نمیخـواسـت بـه چیـزی بخـوره کِ صـدا بـده و

اون خـرگـوشِ تـرسنـاک بفهمــه.

کـز کـرد یـه گـوشـه.

میتـونسـت صِـدای قلبـشُ بشنـوه کِ دآشـت بـه سینـه ش مـی کـوبیـد...

________________________________________________________

نتـایـجِ نظـرسنجـــی:

کلیکـــ

[ 1396/05/3 ] [ 09:06 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ