تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|19

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|19

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|19
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|19,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|19

نیستــے و دِلَـــم جُــز تُ

هیشـڪـے ُ نمیخــوادش

[ والتُـر ریستـورے - بَـــرعڪـس  ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

 عـاغـا میخـوام واسَتــون رول پلـی رُ معـرفـی کنـم.

رول پلـی | Role Play در حقیقـت دُنیـایِ بـزرگیـه کِ بخشـی از

فضـای مجـازی رُ تشکیـل میـده.

شُمـا تـوی ایـن دُنیـا،نقـشِ یکـی از سلبـریتیهــا رُ بـرعهـده داریـن.

اسمتـون،عـای دیتـون،عکـسِ پـروفـایلتـونُ اسـم اون طـرف میـذاریـن و

سعـی میکنیـن کِ عیـنِ اون رفتـار کنیـد.

خیلـی دُنیـایِ جـالبیــه.منـم خـودم تـوشَـم و سیـزنِ بعـد میگـم کِ کیَـم :)

مثلـا زیـن مـالِـک و هـری استـایلـز و کلـا وان دایـرکشـن زیـاد داریـم تـو رول.

امـا خِیلیــا مثـه خـودم و مثـلِ ریحـانـا و بـراد پیـت جُـزوِ تکــرول حسـاب میشـن.

تکـرول،قسمتـی از رول پلیـه کِ فقـط اونـایـی کِ رولشـون تکـه و خـاصـه میـان

تـو گپشـون و رولشـونُ ثبـت میکنـن تـا اگـه کسـی کپـی کـرد ازشـون بـاهـاش

قـانـونـی رفتــار کنـن :|

منــم تَکــم و فکـر نَکُنـم کسیــ دلشـ بخـواد ازم اسکـی بـره :|

(کُپــی کُنــه)

کلـا خـواستـم بهتـون معـرفـی کنـم شـایـد دلتـون بخـواد بیـایـن اونجـا :|



عَکـس بـالـا =

کُلـا آیـدیـنِ جمشیـدی آهنگـاش فـرق میکُنـه بـا بقیـه.

قِسمـتِ آخـر،لینـکِ همـه ی آهنگـاشُ میـذارم.
________________________________________________________________________

کـروز بیسـت و دوم،زاویـرو | اتـاق کُتُـب مـذهبـی :

مـوهـاشُ بـالـا داد:هیچـوقـت فکـرنمیکـردم اینجـوری بِمیـرم.

تـوی مـدرسـه،پُشـتِ همـون راهـروی ممنـوعـه،کنـارِ دوستـم.

مـن هیچـوقـت دلـم نمیخـواسـت سـر از ایـن راهـرو در بیـارم امـا

دارم مثـه اونـایـی کِ رفتـن اون تـو میمیـرم.

اتـزیـو بـه درِ شیشـه ای چشـم دوختـه بـود:بـه نظـرم تَقصیـرِ خـودِ مُـدیـره کِ

بچـه هـا مُـردن.

اگـه هِـی محـدودمـون نمیکـرد،اگـه هـرروز بهمـون میگفـت نکنـه یهـو بـریـن

سُـراغِ راهـروئـه مخفـی،شـایـد کمتـرکَسـی دلـش میخـواسـت بـره اونجـا.

هـرچـی بیشتـر محـدود کنـی،بیشتـر آدم هـوس میکُنـه کِ اونکـارُ انجـام بـده.

زاویـرو سـری تکـون داد:درسـت میگـی.

خِیلـی دوسـت داشتَـم ببینَـم چِ اتفـاقـی واسِ اونـا افتـاده کِ

فکـرکنـم تـا چـن لحظـه دیگـه مـی فهمیـم!

میـا از زمیـن بلنـد شُـد:اَه خستـه شُـدم.منـم حـس خـوبـی نـدارم اَمـا

بهتـره اُمیـد بـدیـم بـه هــم.

سمـتِ پنجـره ی راهـرو رفـت.

دستـاشُ بـه شیشـه چسبـونـد و مشغـولِ تمـاشـای بیـرون شُـد.

بُلنـد بـا خـوشحـالـی گُفـت:بچـه هـا پُلیـــس اومــد.

او دیـد کِ مـاشیـن پُلیـس،جلـویِ درِ مـدرسـه ایستـاده.

سمـتِ در رفـت:مـن میـرم پـاییـن.

و بـه تُنـدی،از کـولـه ش،گـوشـی شُ بـرداشـت و کـولـه شُ روی شـونـه ش انـداخـت و

فلـشِ گـوشیـشُ روشـن کـرد بـه حـالـتِ دو،از پلـه هـا پـاییـن اومـد.

گـوشیـشُ جلـوی خـودش گـرفـت و بـه اطـراف نگـاه کـرد.

آروم سمـتِ درِ راهـرو رفـت.

صفحـه ی گـوشیـش،نـاگهـان تغییـر کـرد.

اول یـه صَفحـه ی سیـاه آورد وسپـس تصـویـری از راهـروی کنـاریِ میـا آورد.

بـه نظـر میـومـد گـوشـی داره فیلمبـرداری میکنـه.

میـا آب دهـانـشُ قـورت داد.

بـه تصـویـر نگـاه کـرد.کنـارِ درِ یکـی از کلـاسـا،مـردی بـا مـاسـکِ خـرگـوش و

اره بـرقـی بـه دسـت،ایستـاده بـود.

میـا آروم بـه همـون کلـاس نگـاه کـرد امـا کَسـی اونجـا نـایستـاده بـود.

امـا تـویِ گـوشـی،میشُـد " قـاتـل خـرگـوشـی " رُ دیـد.

قـاتـل خـرگـوشـی،اره برقیشـو روشـن کـرد و بـا خـونسـردیِ کـامـل بـه میـا نـزدیـک شُـد.

میــا بـا تـرس،سمـتِ درِ راهـرو رفـت و تلـاش کـرد تـا در رُ بـاز کنــه.

امـا نمیشُـد.

شـروع کـرد بـه جیـغ زدن و کـوبیـدن بـه در.

بـه پُشتـش نگـاه کـرد و گـوشـیُ بـالـا آورد.قـاتـل خـرگـوشـی دقیقـا پُشتـش ایستـاده بـود.

او اره شُ بـالـــا آورده بـود.

میـا بیشتـر جیـغ میــزد و بیشتـر بـه در میکـوبیـد.

نشسـت روی زمیـن و بـه در چسبیـد.

صِـدایِ اره بـرقـی تـوی گـوشِـش مـی پیچیــد.

میـا پـاشُ بـالــا آورد و بـه بـدنـه ی اره ضـربـه زد و پـرتـش کـرد.

بیشتـر تـرسیـد.

بـه گـوشیـش نگـاه کـرد...چیـزی کـه مـی دیـد بـاور نمیکـرد.خبـری از قـاتـل خـرگـوشـی

نبــود !

میـا تنـد تنـد نفـس کشیـد.

دستگیـره ی در رُ چـرخـونـد...در بـاز شُـد.

هنـوز تـوی شـوک بـود.

از روی زمیـن بلنـد شُـد و بـدو سمـتِ دربِ بـزرگِ مـدرسـه رفـت.

او دیـد کِ یکـی از پُلیسـا،در حـال بـالـا اومـدن از دیـواره.

بـه او نگـاه کـرد.

پُلیسـه پـس از پـریـدن روی زمیـن،بـه او نگـاه کـرد:

سلـام خـانـوم.شُمـا بـا مـا تمـاس گـرفتیــن؟

میـا بـا همـون حـالِ شـوکـه شُـدش:ب..بلـــه.

پُلیـس،در رُ بـاز کـرد و اون یکـی پُلیـس کِ زن بـود واردِ حیـاط شُـد.

پُلیـسِ زن،صـورتِ بسیـار سفیـدی داشـت:سلـــام.

میـا:س...سلــام.

پُلیـسِ مـرد:خُـب خـانـوم میشـه بگیـن چِ اتفـاقـی اُفتـاده؟

میـا بـا تـرس آغشتـه بـه بغـض:اون...اون جـوزپـه رُ کُشـت بعـدم...والتُـر رُ..آ..آخـرشَـم

اره شُ بـالـا آورد و میخـواسـت..منـو بکشـه...مـن مـن..مـن خِیلـی تـرسیـدم.

احسـاس میکنـم..کِ..دارم روانـی میشَـم...اون دوستـایِ منـو کُشـت.میخـواسـت منـم بکشـه

امـا..امـا یهـو غیـب شُـد..فقـط..میشُـد بـا گـوشـی دیـدش.

پُلیـسِ زن،شـونـه ی میـا رُ گـرفـت:آروم بـاش دختـرم.جـایِ نگـرانـی نیسـت.

میـا:د..دوستـام اینجـا..گیـر کـردن.

پُلیـسِ زن،سعـی کـرد آرومـش کنـه:نتـرس.مـا نجـاتشـون میـدیـم.

پُلیـسِ مـرد بـه میـا نگـاه کـرد:اون چـه شکلـی بـود؟

میـا:یـه..مـرد بـا مـاسـکِ پـارچـه ای خـرگـوش بـود.دستشـم اره بـرقـی بـود.

پُلیـسِ مـرد،آروم زمـزمـه کـرد:یـه مـرد بـا مـاسـکِ خـرگـوش و اره بـرقـی..هـوم.

پُلیـسِ زن بـه میـا گفـت:تُ بـه نظـرمیـاد تـرسیـدی عزیـزم.الـانـم دیـروقتـه.بهتـره

بـرگـردی خـونـت.مـا اینجـاییـم.

میــا بـه تُنـدی از مـدرسـه بیـرون رفـت.

وقتـی بیـرون اومـد،نفـسِ عمیقـی کشیـد.

نگـرانِ دوستـاش بـود امـا احسـاس میکـرد زمـانیکـه پُلیسـا هستـن،نبـایـد

نگـران بـاشـه.

درستَـم فکـر میکـرد.

امـا بـازهـم نگـران بـود.

نمیشُـد نبـاشـه.خُ جـونِ دوستـاش بـراش اهمیـت داشـت.

کـولـه شُ روی دوشـش انـداخـت و بـا عجلـه از مـدرسـه دور شُـد.

راهِ خـونـه رُ در پیـش گـرفـت.

تنـد تنـد گـام بـرمیـداشـت.

انگـار همـون مـردی کِ مـاسـکِ خـرگـوش بـه سـر داشـت،دنبـالـش کـرده.

مـوهـاشُ پشـتِ گـوشـش گـذاشـت.

او،اونقـدر تنـد حـرکـت میکـرد کِ متـوجـه ی پـرسیلـا نشُـد کِ دُرُسـت از روبـروش

داشـت نـزدیـک میشُـد.

پـرسیلـا هـم حـواسـش نبـود.

او،مشغـولِ بـرقـرار کـردن ِ تمـاس بـا زاویـر بـود.

آنتـن نمیـداد.

بـرای همیـن پـرسیلـا نمیتـونسـت بـاهـاش تمـاس بگیـره و همیـن

اذیتـش میکـرد و اعصـابـشُ بـه هـم ریختـه بـود.

میـا و پـرسیلـا از کنـارِ هـم گـذشتنـد...بـدونِ اینکـه بفهمنــد.

امـا

میـا از مهلکــه ی تـرسنـاکـی کِ در انتظـارِ دوستـاش بـود،جـانِ سـالـم بـه در بـرده بـود

و پـرسیلــا

تـازه داشـت واردِ مهلکـه میشُـد...

و معلـوم نبـود کِ چِ اتفـاقـی قـراره بـراش بیفتـــه.

_________________________________________________

یکـم بهـ نظـرم کـوتـاهــ بـود چُنـ واقعـا حـوصلهـ م سـر رفتهـ بـود

از بـس سـرِ اینــ قسمتـ مـونـدم :|

منـ دارم واسِ سیـزنهـایِ هیجـانیــِ آخـر بـرنآمهــ ریـزی میکُنـم

اونــوَخ هنـوز تـو سیـزنِ یکَــم :|

[ 1396/04/5 ] [ 10:06 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ