تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|17

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|17

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|17
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|17,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|17

دیگـــہ دِل

 بـــا ڪســـے نیــــس...

[ فـریــدون فُـروغــے  ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

#8

از اول قـرار نبـود کِ " اَمیــر تتلــو " بـاشـه.

دُنبـالِ یـه رپـــر بـودم.

کِ بـا اون ویـژگـی هـای ظـاهـریِ " جـوزپـه میـزوپـه " مـرتبـط بـاشـه.

وَ

بـه پیشنهـاد یکـی از دوستـام،امیـر تتلـو انتخـاب شُـد.



بگـذریـم از اینکـه دیگـه ازش خـوشـم نمیـاد :/



عَکـس بـالـا =

روی عَکســ نـوشتـــه.
________________________________________________________________________

میـا،سـرشُ گـرفـت.همـه جـایِ بـدنـش درد میکـرد.

آروم نـالـه کـرد.

زاویـر و اتـزیـو، کِ روی زمیـن پـرت شُـده بـودنـد پُشـتِ درِ اتـاق رفتنـد.

سعـی کـردنـد در رُ بـاز کننـد.

بـاهـم در رُ کشیـدنـد.امـا در بـاز نشُـد.

اونهـا،بـه در زدنـد.

اتـزیـو:میــا...میــا حـالـت خـوبــه؟

میـا،چهـار دستـُ پـا سمـتِ درِ اُتـاق بـا کیفـش رفـت:آره.شمـاهـا خـوبیـن؟

زاویـر و اتـزیـو بـاهـم گُفتنـد:آره.

زاویـر:چـرا اینجـوری شُـد؟مـن هنـوز نمیـدونـم چـرا.

میـا:مـن میـدونَـم.اینجـا یـه خبـراییـه.اینجـا...اینجـا روح داره!

اتـزیـو:یعنـی چِ بلـایـی سـرِ والتُـر و جـوزپـه اومـده؟

هـرسـه سُکـوت کـردنـد.

زاویـر آروم زیـر لـب گُفـت:اِی کـاش نمیـرَن.

او،بـه درِ شیشـه ای نگـاه کـرد.

هـرسـه،بـه در تکیـه دادنـد.درحـالیکـه نشستـه بـودنـد.

اتـزیـو:لعتــی..چـرا مـا اصلـا اومـدیـم اینجــا؟

زاویـر:زیـاده خـواهـی مـون مـا رُ اینجـا کشـونـد.

میـا:منـو بگـو کِ بخـاطِـر کلـاسهـای مـزخـرف اومـدم اینجـا.

هـرچـی میکِشیـم از دسـتِ همیـن مـدرسـه س.

اتـزیـو اخـم کـرد.میـا گـاهـی مـزخـرف میگُفـت:

چـه ربطـی داره آخــه؟

میـا:تُ نمیفهمـی اینجـا چِ بلـاهـایـی سـرِمـون اومــده؟

صِـداشُ کمـی آروم کـرد:

نـوجـوونـا،خیلـی مُشکلـاتِ ذهنـی و روانـی دارن.اصــن دورانِ نـوجـوونـی

بـدتـریـن دورانِ زنـدگـیِ آدمهـاس.

تـویِ ایـن دوران،هـرچـی سختیـه،میـاد تـوی زنـدگـیِ آدم.

در عیـن حـال،شخصیـتِ آدم تـوی ایـن دوره سـاختـه میشـه.

اونقـدی کِ ایـن مـدرسـه درمـوردِ درس بهمـون سخـت گـرفتـه،نصفیمـون دیـوونـه شُـدیـم!

اتـزیـو چشـاشُ بـالـا داد و میخـواسـت غُـر بـزنـه و مخـالفـت کنـه:آخـه ایـن چِ...

کِ زاویـر وسـطِ حـرفـش پـریـد:اون راس میگـه.

اتـزیـو بـاز اخـم کـرد:پَ چـرا مـن احسـاسـش نمیکنــم؟

زاویـر هـم بـه او اخـم کـرد:چُـن تُ عملــا درس نمیخـونـی!

اتـزیـو اخمـاش بیشتـر درهـم رفـت امـا او راسـت میگُفـت.

زاویـرو ادامـه داد:امـا مـن میخـواستـم امسـال درس بخـونـم.

اونقـدر اردوهـایِ درسـیِ بـدرد نخـوری گـذاشتـن کِ مـن دیگـه نمیخـوام

سـالِ دیگـه ادامـه تحصیـل بـدم.

میـا:منظـورم فقـط درس نیسـت.اینجـا کلـا جـوِش،جـوریـه کِ آدمُ زده میکنـه از

همـه چـی..از درس..از زنـدگـی..از..از همـه چـی.

اتـزیـو سـرشُ پـاییـن انـداخـت:بـه هـرحـال...بهتـره اصلـا درمـوردِ ایـن چیـزا

حـرف نـزنیـم..

میـا..میتـونـی کمکمـون کُنــی؟

میـا:مـن سعـی میکُنـم نجـاتتـون بـدم.شـایـدم اصلـا بـه پُلیـس زنـگ بـزنـم.

سپـس،تـوی کیفـشُ گشـت تـا شـایـد چیـزی پیـدا کنـه.

بـه خـط کِشـش نگـاه کـرد:اوه نـه ایـن نمیتـونـه در رُ بـاز کنـه.

چیـزِ دیگـه ای پیـدا نکـرد.

گفـت:فکـ کنـم بـایـد بـه پُلیـس زنـگ بـزنـم.

زاویـر:آتـش نشـانـی مـا رُ از اینجـا میتـونـه بیـاره بیـرون.

میـا:نکنـه فکـرکـردی همـه ی اتفـاقـاتـی کِ اینجـا افتـاد،عـادی بـود؟

بـایـد پُلیـس اینجـا بیـاد.

اتـزیـو و زاویـر بـه هـم نگـاه کـردنـد.زاویـر:خُ بـاشـه.

میـا از کیفـش،گـوشیـشُ در آورد و بـه پُلیـس زنـگ زد:

سلـام.دوستـایِ مـن تـوی یکـی از اتـاقـای مـدرسـه مـون گیـر کـردن.

میشـه کمکمـون کنیـد؟

-????

+ بلـه میـدونـم اینـو امـا اینجـا یـه چیـزایِ مشکـوکـی هـس.

-????

+ بلـه یـادداشـت کُنیـد..خیـابـونِ 99 جنـوبـی،خیـابـونِ داوینچـی،مـدرسـه ی پـریمـاوِرا.

-????

+ آره  پـاتـوقِ آی.سـی.یـو کنـارشـه؟آره همـونُ بـایـد بیـایـن تـوش.

- ????

+مـرسـی.

تلفنـشُ قطـع کـرد.

بـه در تکیـه داد:نگـران نبـاشیـد.پُلیـس میـاد.

اتـزیـو بـه دربِ شیشـه ای نگـاه کـرد:یعنـی میشـه والتُـر و جـوزپـه چیـزیشـون نشـه؟

زاویـرو،دستـشُ گـرفـت:اُمیـدتُ از دسـت نـده.

میـا در حـالیکـه پُشـتِ در نشستـه بـود،بـا گـوشیـش،گـوگـل مـپ رُ بـاز کـرد.

از اینکـه نقشـه ی جـاییکـه تـوشـه رُ ببینـه خـوشـش میـومـد.

فلـشِ بـالـایِ سـرش،روش نـوشتـه بـود " مـدرسـه ی پـریمـاوِرا "

روش کلیـک کـرد.بـا فـونـتِ بـزرگـی نـوشتـه بـود " مـدرسـه ی دوره اول و دبیـرستـانِ پـریمـاوِرا "

پـایینـش نـوشتـه بـود " جهـت اطلـاعـاتِ بیشتـر کلیـک کُنیـد "

روی اون کلیـک کـرد.

صفحـه ی بـزرگـی آورد.

تـوی اون،اطلـاعـاتـی دربـاره ی مـدرسـه نـوشتـه بـود.

میـا بـا دقـت اونُ میخـونـد.

زاویـر:هـی میــا...میــا هنـوز اونجـایـی؟

میـا جـواب نـداد.

زاویـر،صِـداشُ بلنـد کـرد:هِــــــــی...میــــــــــــــــا.

میـا متـوجـه شُـد:آخ..بلـه زاویـرو؟

زاویـر:چـرا جـواب نمیــدی؟

+ آخـه تـوی اینتـرنِـت یـه چیـزی پیـدا کـردم از مـدرسـه.

زاویـر:چـی؟

میـا بـه گـوشیـش نگـاه کـرد:اینجـا یـه چیـزایِ تـرسنـاکـی راجـع بـه اینجـا گُفتـه.

اتـزیـو:خُـب ایـن چیـزا رُ بگـــو

+ اینجـا گُفتـه سـالهـایِ اول،ایـن مـدرسـه کـاملـا عـادی بـود.

اَمـا چـن سـال کِ گُـذشـت،گـزارشـاتـی از سَمـتِ بعضـی از خـانـواده هـا دربـاره ی

اتفـاقـاتِ عجیبـی کِ تـوی ایـن مـدرسـه میُفتـه،بـه مـرکـزِ پُلیـس شُـد.

اتـزیـو:آه خُـدا..خُـب چیـزِ مهـمِ دیگـه ای ننـوشتــه؟

زاویـر ابـروهـاشُ بـالـا انـداخـت:چیـزِ مهـمِ دیگـه؟ایـن مهـم نیسـت؟

اتـزیـو بـه او نگـاه کـرد:فکـر کنـم مـا تـا الـان هممـون فهمیـدیـم کِ اینجـا هیـچ چیـزی عـادی نیـس.

میـا ادامـه داد:پـایینـش نـوشتـه کِ اتفـاقـاتِ عجیـب،پـس از پیـدا شُـدنِ جسـدِ قـاتـلِ خـرگـوشـی

بیشتـر شُـد.جـالـب اینـه کِ هیچکـس نتـونسـت بـه جسـدِ او دسـت بـزنـه و

کسـی خبـر نـداره کِ جسـدِ او کجـاسـت.

زاویــر:چــی؟قـاتـلِ خـرگـوشـــی؟؟

اتـزیـو آب دهـانـشُ قـورت داد:تُ میشنـاسیـش؟

- آره پـاییـن بـا بچـه هـا بـودیـم،چـن تـا روزنـامـه پیـدا کـردیـم کِ راجـع بـه او نـوشتـه بـود.

اتـزیـو:منـم میشنـاسَمـش.

- تُ چِ اطلـاعـاتـی ازش خـونـدی؟

اتـزیـو:هیچـی.مـن دیـدمــش!

میـا:چـــــــــی؟یعنـــی چـــی؟

اتـزیـو:یعنـی دیـدمـش.

زاویـر:اون کِ مُـرده.

اتـزیـو:اون زنـده س.تـوی اون کلـاسـی کِ بـودم،دیـدمـش کِ بـه سمتـم میـومـد.

اون میخـواسـت منـو بـا اره بـرقیـش،اره کنـه!

اون یـه آدمخـواره.اون چـن سـالِ پیـش،بچـه هـای ایـن مـدرسـه رُ خـورده!!

فکـرکنـم اون لـال بـوده چُـن بـا نـوشتـن و نقـاشـی روی تختـه بـا بچـه هـا حـرف میـزده.

میـا:چِ آدمِ تـرسنـاکــــــــی.

اتـزیـو:تـرسنـاکتـرش اینـه کِ اون زنـده س.ایـن کِ چـه جـوری میتـونـه زنـده بـاشـه و اینجـا

ایـن همـه سـال چجـوری مخفـی مـونـده رُ خیلـی دوسـت دارم بـدونـــم.

زاویـر پـوکـر فیـس بـه اتـزیـو نگـاه کـرد:بـاور کنـم؟

میـا:همـه چـی ممکـن شُـده امشـب زاویـرو.

اتـزیـو:بـاور کُـن.خـودم بـا چشـمِ خـودم دیـدم.

البتـه مـن رو زمیـن افتـادم و بیهـوش شُـدم و ممکنـه کِ اومـدنِ اون تـوی خـوابـم

بـوده بـاشـه امـا مـن خـودم نـوشتـه هـای روی تختـه رُ دیـدم.

زاویـرو چشمـاشُ گـردونـد.

اتـزیـو اخـم کـرد:بــاورت نمیشــه؟

زاویـر " هـوفـ "ـی کـرد:شـایـدم راسـت بگـی.

اتـزیـو بـا اخـم ادامـه داد:اصـن قبـولـه کِ مـن تـوی خـوابـم اونُ دیـدم.

تـویِ خـوابـم چِـرا بـایـد قـاتـلِ خـرگـوشـی بیــاد؟

هــان؟

چـرا بـایـد اون بیـاد و بـا اره بـرقیـش نـزدیکـم شـه؟

چـرا بـایـد بـه نـوشتـه هـایِ روی تختـه اشـاره کنـه؟

مـن چِـرا بـایـد خـوابِ کسـیُ ببینَـم کِ تـاحـالـا نـدیـدمـش؟!

زاویـر:خیلـه خُـب قبـول کـردم.تُ اونُ تـو واقعیـت دیـدی!

بسـه.

_________________________________________________________

آخـریـن امتحـانَـمُ هـم دادم.

راحـت شُـدمــا !


+ پُسـتِ بعـد رُ حتمـا ببینیـد خِیلـی مهمــه.

[ 1396/03/15 ] [ 09:10 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ