تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|15

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|15

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|15
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|15,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|15

تــا میخــوام اَز غَــمِ تُ حـرفـے بـا دِل بـزَنـــم

میگـــ
ہ ایـن مُشڪلیـہ ڪِ از اون دِل بکَنَــــم

[ عَلـے دانیــال - پــا
ڪ بـاختــــہ ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

#6

صحنـه هـای تـرسنـاک ِ"گــروهِ کــروز" مـاننـدِ صحنـه ی ورود جـوزپـه بـه راهـروی

مخفـی و پـرت شُـدنِ تـوپِ بنفـش رنـگ،

بـر اسـاسِ چـن بـازیِ ویـدیـویـیِ تـرسنـاک نـوشتـه شُـده.

سهـمِ بیشتـر ایـن صحنـه هـا،متعلـق بـه تـرسنـاکتــریـن بـازیِ شنـاختـه شُـده ی

بـی نـامـی س کِ بـه دلیـل کمبـود بـودجـه،سـاخـتِ اون ادامـه نیـافـت.

بیشتـرِ گیمـرهـا هـم تـرسنـاک بـودنِ اون رُ قبـول داشتنـد.

تیــزرِ ایـن بــازی،بـه حـدی تـرسنـاک بـود کِ بـاعـثِ سـاختـه شُـدنِ ایـن سِـری شُـد :)

•البتـه میـدونـم اصلـا ایـن فصـل تـرسنـاک نیسـت :/



عَکـس بـالـا =

ایــرینــا دِمـــا |
Irina Dema

[ ایـرینـا بـه معنـای صُلـح و دِمـا بـه معنـایِ آرام اسـت. ]

________________________________________________________________________

میـا از زاویـرو جُـدا شُـد.هـر دو بـه در و والتُـر نگـاه کـردنـد.

والتُـر بلنـد شُـد و ایستـاد.

در کـاملــا بـاز شُـد.کمـی هـرسـه تـرسیـدن.

والتُـر عقـب رفـت و از در دور شُـد.

میـا:اینجـــا روح داره.نـــه؟

زاویـرو و والتُـر،بـه میـا نـزدیـک شُـدنـد.

والتُـر بـه بیـرونِ در نگـاه کـرد.

میـا آروم گفـت:م..مـن..درسـت..میگـم آره؟

والتُـر:فکـرکنـم یکـی دیگـه جُـز مـاهـم هسـت!

زاویـرو بـا خـونسَـردی:آره معلـومـه کِ هسـت.


اتــزیــــو،بـا عجلـه درِ کلـاس رُ بـاز کـرد و در حـالیکـه نـزدیـک بـود رو زمیـن بیفتـه،

خـودِشُ بـه درِ اُتـاقِ کتـب مـذهبـی زد:ج..جـوز..جـوزپـــه...آهـــای...یـالـا در رُ بـاز کُـن.

صِـدایـی نشنیـد.

میتـرسیـد.دستـاش میلـرزیـد و صِـداش نگـران بـود.

دستـایِ عـرق کـردشُ بـه شلـوارش مـالیـد و داد زد:جـــوزپــــــــــــــــــــــــــــــــه!

سپـس بـا عجلـه سمـتِ پلـه هـا رفـت و بـا عجلـه روی پلـه هـا دویـد.

احسـاس میکـرد پـاهـاشـم میلـرزیـد.


میـا میتـرسیـد.کـاملـا مُشخـص بـود:منظـورت چیـه زاویـرو؟

زاویـرو:مـا یـادمـون رَف بهـت بگیـم کِ جـوزپـه و اتـزیـو هـم همـراهمـونـن.

اتـزیــو بلنـد داد میـزد:ز..زا..زاویــر...وا..والتُــر.

میـا جلـوی دهـانـشُ گـرفـت:چـی؟چطـور نتـونستــی بــم بگیـن؟چـرا نگفتیـن بهــم؟

والتُـر،احسـاس کَـرد صِـدایـی میشنـوه.

زاویـرو بـا تعجُـب:مگــه چیـه؟

اتـزیـو در تـاریکــی بـا سختـی مـی دیـد.چـراغ قُـوه ش روی زمیـن وِل کـرده بـود.

والتُـر،از دَر بیـرون اومــد.

میــا بـا بُغـض گُفــت:ج..ج..جـوزپـــه میمیــــره !!!

زاویـرو تعجُــب کـرد:یعنــی چـی میــا؟

والتُـر،تـویِ راهـرو ایستـاد و بـه پلـه هـا نگـاه میکـرد.

نـاگهــان..

پـای اتـزیـو بـه پـالتــویِ بُلنـدش گیـر کـرد و روی پلـه هـا اُفتــاد.

والتُــر خطـاب بـه میـا و زاویـرو گُفـت هیــــس.

میـا و زاویـرو بـه او نگـاه کـردنـد.

والتُـر آروم گُفـت:یـه صِـدایـی اومـد.

صِـدایِ قِـل خـوردنِ اتـزیـو روی پلـه هـا تـوی راهـرو میپیچیـــد.

هـر سـه تـرسیـدنـد.

میـا و زاویـر سمـتِ والتُـر رفتنـد.

میـا آروم:صِـدای چـی بـود؟

زاویـر،گـوشیـشُ روشـن کـرد و چـراغ قـوه شُ روشـن کـرد و بـه اطـراف نگـاه کـردنـد.

روبـروشـون،دقیقــا چـن متــر جلـوتـر،جلـویِ راه پلـه هـا،چیـزی افتـاده بـود.

میـا آب دهـانـشُ قـورت داد.

والتُـر:اون چیـــه؟

زاویـرو کمـی جلـو رفـت:همـراهـم بیـایـن.

میـا:ن...نـه نـریــم.

والتُـر دسـتِ میـا رُ گـرفـت:اگـه خـواسـت بخـورتِمـون،تُ رُ فـراری میـدیـم!

زاویـرو خنـدیـد.

جلـوی آن دو حـرکـت کـرد و هـردو دُنبـالـش کـردنـد.

میـا:اینقــدر شـوخـی نکـن بـا مـن والتُــر.الـان اصـن اعصـاب نـدارم -.-

آن سـه نفـر،جلـوی پلـه هـا رسیـدنـد.

والتُـر آروم گفـت:اون آدمـه.

زاویـر،آروم بـه کمـــرِ اتـزیـو دسـت زد.

اتــزیــو،شـروع کـرد بـه نـالـه کـردن...

بـرگشـت و بـه پُشـت دراز کشیـد و بـا دستـاش صـورتـشُ گـرفـت:

آآآآآآآآآآآآآآآیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زاویـرو:اتــزیــو؟

اتـزیــو:داااااااارم میمیـــرم آآآآآآآآی.

میـا و والتُـر،آروم بلنـدش کـردنـد و روی زمیـن،کنـارِ نـرده هـا نشـانـدنـش.

میـا،دسـتِ اتـزیـو رُ از صـورتـش بـرداشـت:چـی شُـده؟

اتـزیـو در حـالیکـه درد میکِشیـد بـه میـا نگـاه کـرد:تُ اینجـا چیکـار میکنـی؟

میـا:جـوابِ سُـوالَمـو بـده.

زاویـر،کنـارِ اتـزیـو نشسـت.

اتـزیـو:جـوزپـــه در رُ بـاز نمیکنــه.

والتُـر بـه صـورتِ زخمـی شُـده ی اتـزیـو نگـاه کـرد:ینـی چـی؟مگـه کُجـاس؟

اتـزیـو:اون تـوی اتـاقِ کُتُــب مـذهبـی رفتـه و منـو مجبـور کـرد کِ تنهـاش بـذارم.

میـا،جلـویِ اتـزیـو نشسـت.

جلـویِ دهـانـشُ گـرفـت و بـه پـاییـن نگـاه کـرد:تلـاشِ بیهـوده نکُنیـد.اون مُــرده!

اتـزیــو:چ..چـی؟چـی میگــی تــو؟

میـا بـه اتـزیـو نگـاهـی کـرد و سپـس بـه زاویـرو و والتُـر چشـم دوخـت:

اولیـویــا گُفـت کِ اون گـروهـم بـه راهـروی مخفـیِ اینجـا اومـده بـودنـد و

عضـوِ اصلیشـون،کِ اونَـــم جـوزپـه بـوده،میمیـــره.

والتُـر،کنـارِ میـا اومـد و اخـم کـرد:چقـدر بـه حـرفـایِ اون اهمیـت میـدی.

میـا:مگـه نـدیـدی بقیـه حـرفـاش درسـت بـود؟

اتـزیـو:آآآخ..هِـی بچـه هـا میشـه بگیـد چـی شُـده؟

زاویـرو بـه اتـزیـو نگـاه کـرد:فکـر کُنَـم بـایـد آمـاده شیـم تـا

بهتـریـن دوستمـون رُ بـه خـاک بسپـریـم.

در کمـالِ نـابـاوری،اتـزیـو عکـسُ العمـلِ خـاصـی نشـون نـداد.

والتُـر و میـا و زاویـرو تعجُـب کـردنـد.

اتـزیـو فقـط سـَری تکـون داد.

والتُـر:تُ نظــری نـداری؟

اتـزیـو بـدونِ نگـاه کـردن بـه او:دربــاره ی چـی؟

میــا کمـی صِـداشُ بــالــا بُـرد:هـه..جــوزپـــه میمیــــره.تُ هیـچ نظــری نـداری؟

اتـزیـو:میـدونَـم کِ میمیــره.

زاویـرو:تُ از کُجــا میـدونــی؟

اتـزیـو نگـاهـی بـه آن سـه نفـر کـرد:

تـازه فکـرکُنَــم تـا الـان،کـارِش تمـوم شُـده بـاشــه!

میـا جلـوی دهـانـشُ گـرفـت.

والتُـر بـه اتـزیـو چشـم دوخـت:بگــو کِ از کُجـا میـدونـی؟

اتـزیـو:مـن تـویِ یکـی از کلـاسـا بـودم.

اونجـا،خِیلـی چیـزای مخـوفـی پیـدا کـردم.نمـونـه ش همیـن پـالتـویِ تنَـم کِ در نمیـاد.

چـن لحظـه ی پیـش،

یـه چیـزی بـه سـرم خـورد و مـن..فکـرکنـم تـویِ خـواب بـود کِ احسـاس کـردم یکـی

بـم میگـــه اون مُـرده..همـونیکـه تـوی راهـرویِ مخفیـه.

مـن خِیلـی تـرسیـدم..ایـن وحشتنـاک تـَریـن خـوابـی بـود کِ دیـدم.

اون بهـم گُفـت بـه دسـتِ دوستـات مُــرده.بعـد دوبـاره گُفـت بـه دسـتِ مـن مُـرده.

مـن از حـرفـاش چیـزی نفهمیــدم امـا خِیلـی تـرسیـدم.

هیچـی اینقـدر منـو نتـرسـونـده بـود.

بـا عجلـه بیـدار شُـدم و اومـدم دُنبـالِ شُمـاهـا و فکـرکـردم شـایـد یـه خـواب بـوده.

امـا شُمـاهـا هـم داریـن همینـو میگیـن.

هـر سـه سُکـوت کـردنـد.

میـا سـرشُ پـاییـن انـداخـت.

اتـزیـو:فکـرکنـم منظـورِش از اینکـه جـوزپـه بـه دسـتِ دوستـات مُـرده ایـن بـود کِ

شُمـاهـا الـان داشتیـن از مـرگِ جـوزپـه حـرف میـزدیـن و کـاملـا منطقـی صُحبـت میکـردیـن.

حتـی یـه درصَـد فکـرنمیکـردیـن کِ ممکنـه اون زنـده بـاشـه.

ایـن یعنـی کِ شُمـا مطمئنیـد اون مُـرده..پَـس اونُ شُمـا کُشتیـــن.

زاویـرو:چـه شِـر و وِرهـایـی!

میـا بـا اخـم:هِــی جـوزپـه مُـرده و همـه مـون میـدونیـم.

اتـزیـو سـری تکـون داد.

میـا:هِـی..اینجـوری نکُـن اتـزیــو.

مـا همـه مـون سـالهـا پیـش،یـه همـزاد داشتیـم.

و..فکـرکنـم همـه مـون عیـنِ همـزادامـون میمیـریـم.

همـزادایِ مـا یـه گـروه بـودنـد کِ یکیشـونـم اسمـش جـوزپـه بـود و...

اونَـم تـوسـطِ همیـن راهـرو کُشتـه شُـد.

والتُـر:..وجـوزپـه ی مـا هـم حتمـا اونجـوری مُـرده نــه؟

بهتـره بـریـم تـویِ اون اُتــــاق.

همـه چـی روشـن میشـه اونجــا.

زاویـرو:مـوافقـــم.

اتـزیـو:درِ اونجــا قُفلـــه.یعنـی..وا نمیشـه.

والتُـر:مـا بـازش میکُنیــم.

سپـس دستـشُ جلـویِ اتـزیـو آورد.

_____________________________________________

فصـلِ امتحـانــا :|

[ 1396/02/19 ] [ 14:37 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ