تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|12

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|12

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|12
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|12,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|12

خبــر نــدارے

اَز ویـرونگیـــم

[ سَجـاد غُلـامــے - نَبـاشــے ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

#3

در تُسخـه ی اول،ژانـر ایـن رُمـان،تخیُلـی بـود و

پـرسیلـا کِ اسمـش ملیتـا بـود،دُختـرِ یکـی از وینکسـی هـا بـود.



عَکـس بـالـا = آوا رُســی | Ava Rossi

[ رُسـی بـه معنـای قِـرمـز اسـت •تغییـرِشکـل یـافتـه• ]

________________________________________________________________________

کـروز پـانـزدهـم،پـرسیلـا | اُتــاق :

پـرسیلـا،لبـاسِ خـوابِ سفیـد رنگـشُ از کمـد قهـوه ای رنـگ بـرداشـت و بـه تـن کـرد.

از اتـاق بیـرون اومـد و از پلـه هـا پـاییـن رفـت.

پـریمیـرو بـا لبـاسِ آستیـن حلقـه ای،روی صنـدلـیِ آشپـزخـونـه نشستـه بـود و

مشغـولِ نـوشیـدنِ شیـر بـود.

پـاهـاشـو روی میـز گـذاشتـه بـود و در حـالیکـه پُشتـش بـه پـرسیلـا بـود،

بـه عکسهـای چسبیـده بـه یخچـال نگـاه میکـرد.

سـاعـت،8:45 رُ نشـون میـداد.

پـرسیلـا،آروم گفـت:پـریمیــرو.

پـریمیـرو،بـرگشـت و از جـا بلنـد شُـد و لیـوان رُ روی میـز گـذاشـت:هنـوز کِ

بیــداری.دیـروقتـه..بـرو بخـواب.

پـرسیلـا نـزدیـک تـر شُـد و چهـره ی نگـرانِ خـودش رُ نشـون داد:

خیلـی دلشـوره دارم...میتـرسـم اتفـاقـی واسشـون بیفتـه.

پـریمیـرو لبخنـدی زد و دستهـای پـرسیلـا رُ گـرفـت:خـواهـرکـوچـولـوی مـن نتـرس.

هیـچ اتفـاقـی واسـه دوستـات نمیفتـه.

- مـن میتـرسـم.احسـاس میکُنَـم هیچـی خـوب پیـش نمیـره.

+ احسـاسـت اشتبـاهـه.نمیـدونـم دوستـات امـروز رفتـن یـا

قـراره یـه روز دیگـه بـرَن..ولـی مطمئنـم اونـا گنجـو پیـدا میکنـن.

بعـد میـان پیـشِ پـدر و سهمشـون از چیـزای ارزشمنـدِ گنـج میگیـرن و

میشـن یـه ستـاره ی ایتـالیــا.

[صـورتِ پـرسیلـا رُ لمـس کـرد]و تـو هـم میتـونـی بهشـون ملحـق شـی و

خـواننـده ی گـروهشـون شـی...میـدونـم کِ چقـدر دوس داری بخـونـی.

پـرسیلـا،دستهـای پـریمیـرو رُ گـرفـت و پـاییـن آورد:

خـودتـم میـدونـی اون حـرفـایـی کِ در مـوردِ اون راهـرو میـزنـن واقعیـه.

پـریمیـرو:کـی گفتـه واقعیـه؟پـدر هـم خـودش اونجـا رفتـه بـود وقتـی کِ

از مـاهـم کـوچیکتـر بـود.اگـه اون اراجیـف راس بـود،اونـم زنـده نبـود.

پـرسیلـا،سـرشُ پـاییـن آورد و کمـی آروم شُـد.

پـریمیـرو،مـوهـای پـرسیلـا رُ نـوازش کـرد:مـن دروغ نمیگـم.مطمئـن بـاش.

سپـس اونُ بـرگـردونـد و کمـی هُلـش داد:بـرو بخـواب.

پـرسیلـا نگـاهـی کـرد.

چشمـایِ سبـزِ پـریمیـرو،پلـک نمیـزد.

پـرسیلـا،سـرشُ گـردونـد و سمـتِ پلـه هـارفـت..او اصلـا

حـسِ خـوبـی نـداشـت..یکـم آروم شُـده بـود امـا همچنـان اضطـراب داشـت.

بـه داخـلِ اتـاقـش نگـاه کـرد..نگـاهـی بـه درِ بستـه ی اتـاق پـدر و مـادر نگـاه کـرد.

جلـوی اتـاقِ اونهـا رفـت و در زد.

صِـدای لطیـفِ مـادر گفـت:بفــرمـاییـد.

پـرسیلـا در رُ بـاز کـرد.مـادر،در حـالیکـه کتـابـی در دسـت داشـت،روی تخـت

دراز کشیـده بـود و مشغـول مطـالعـه بـود.

نگـاهـی بـه او کـرد و بـا لبخنـد:بیـا تـو عزیـزم.

پـرسیلـا وارد شُـد.پـدر،پُشـتِ میـزش نشستـه بـود و مشغـول نـوشتـنِ چیـزی

در دفتـرچـه ی خـود بـود.

نگـاهـی بـه پـرسیلـا کـرد و گفـت:هنـوز کِ نخـوابیـدی پـرسیلـا.

مـادر،ایـرینـا،کتـابـشُ بسـت و روی تخـت نشسـت.

پـرسیلـا اول بـه ایـرینـا و سپـس بـه دانیـل نگـاه کـرد:مـن یکـم

نگـرانِ دوستـامـم..میتـرسـم تـوی اون راهـرو اتفـاقـی بیفتـه واسشـون.

دانیـل،دفتـرچـه رُ بسـت:اونـا فقـط قـراره بـرن اون کـاغـذا رُ بیـارن.قـرار نیـس کِ بـرن تـوی

اون راهـرو کِ تُ ازش میتـرسـی.

پـرسیلـا:خـب اگـه یهـو دلشـون خـواسـت بـرَن اون تـو چـی؟

دانیـل،از پُشـتِ میـز بلنـد شُـد و سمـتِ پـرسیلـا رفـت و روبـروی او ایستـاد:

تُ از چـی میتـرسـی؟هیـچ اتفـاقِ بـدی نمیفتـه.

پـرسیلـا:مـن از اون راهـرو میتـرسـم..خیلـی از بچـه هـایـی کِ رفتـن اونجـا

مُـردن..اونـاییـم کِ زنـده مـونـدن خیلـی عجیـب رفتـار میکنـن.انگـار دیـوونـه شُـدن.

دانیـل:اون راهـرو قفلـه عزیـزم.

پـرسیلـا:حـالـا اگـه نبـود چـی؟

دانیـل لبخنـد زد و شـونـه هـای پـرسیلـا رُ گـرفـت:دوستـات نمیمیـرن.حتـی یـه

خـراش هـم بـرنمیـدارن..حـرفمـو بـاور کـن.

اگـه قـرار بـود چیـزی تـوی اون راهـرو بـاشـه کِ بچـه هـا رُ بکشـه،مـن الـان

جلـوی چشمـات نبـودم.

پـرسیلـا بـه چشمهـای پـدر زُل زد..مثـلِ دریـا،آروم بـود.

ایـرینـا هـم بـه آن دو پیـوسـت و دستـش رُ روی سـرِ پـرسیلـا کشیـد.

ایـرینـا:بـه پـدرت اعتمـاد کُـن.بـه ایـن فکـرکـن کِ وقتـی بـا اون کـاغـذهـا بـرگـردن،

میشـن یـه گـروهِ معـروف و تـو میشـی بهتـریـن دوسـتِ اونهـا.

پـرسیلـا:مطمئـن بـاشـم؟

دانیـل:اونـا بـه هیـچ صـورتـی نمیتـونـن واردِ اون راهـرو شـن.مطمئـن بـاش.

سـرِ دختـرشُ بـوسیـد:بهتـره بـری بخـوابـی عزیـزم.دیـروقتـه.

پـرسیلـا سـری تکـون داد و شـب بخیـر گفـت و از اتـاق بیـرون رفـت.

راهِ اتـاقـشُ در پیـش گـرفـت.

واردِ اتـاقـش شُـد و در رُ بسـت.

خـودشُ روی تخـت انـداخـت.

از جـوزپـه خـوشـش نمیـومـد امـا نگـرانـش بـود.

از خشـن و بـی اعصـاب بـودنـش حـرصـش میگـرفـت امـا حـالـا میتـرسیـد کِ

نکنـه واردِ اون راهـرو شـه و ...

صـورتـشُ زیـر پتــو بـُرد.نبـایـد بـه ایـن چیـزا فکـر میکـرد.

کـروز شـانـزدهـم،ایـرینـا | اتـاق :

دانیـل پُشـتِ میـز نشسـت.

ایـرینـا،در رُ بسـت:گـاهـی بـا خـودم فکـرمیکنـم کـه هنـوز نشنـاختمـت!

دانیـل،خـودکـارشُ بـه دسـت گـرفـت و بـدونِ نگـاه بـه او:

چطــور؟

ایـرینـا روی تخـت نشسـت:هـدفـت از ایـن کـار چـی بـود؟

دانیـل بـه همسـرش نگـاه کـرد:کـدوم کـار؟

- اینکـه دوستـای پـرسیلـا رُبفـرستـی اون اُتـاق.

دانیـل،شـونـه ای بـالـا انـداخـت:همینجـوری.

ایـرینـا اخـم کـرد:آره همینجـوری منـم بـاور میکُنـم !

دانیـل لبخنـدی زد:گفتـه بـودم کِ مـن مطمئنـم اونجـا یـه خبـراییـه.

- خُـب چِ خبـرایــی؟

دانیـل بـه او نگـاه کـرد:اونجـا همـون چیـزاییـه کِ مـن از

بچگـی حـدس میـزدم اونجـاس...عتیقـه هـای سَلطنتـی اشـراف زاده هـا.

ایـرینـا مـوهـای کـوتـاهـشُ بـالـا داد:تـوهُمـاتـتُ دوس دارم !

دانیـل دستـاشُ مُشـت کـرد و بـه هـم گـره زد:اوه ایـرینـا..ایـن تـوهـم نیـس.

مـن مطمئنـم اونجـا،چیـزی جُـز یـه مُشـت خـرت و پـرت ارزشمنـد وجـودنـداره.

مـن از 7 سـالگـی آرزو داشتـم اونـا رُ بـدسـت بیـارم.

حـالـا تـوی سِـنِ 56 سـالگـی،میخـوام بـه آرزوم بـرسـم!

ایـرینـا،صِـداشُ پـاییـن آورد:مـا قـرار بـود دیگـه دُزدی نکُنیـم.

دانیـل کمـی نـزدیـک اومـد و آروم گفـت:ایـن دُزدی نیـس.اینـا کِ مـالِ مـدرسـه نیـس.

ایـرینـا:خُـب حـالـا.

الـان اینـا چِ ربطـی بـه دوستـای پـرسیلـا داشـت؟

- مـن اونـا رُ فـرستـادم کِ سنـدایـی رُ کِ اونجـا گـذاشتـم رُ واسـم بیـارن.

+ خُـب چِـرا خـودت نیـاوردیشـون؟

دانیـل،دستـشُ زیـرِ چـونـه ش گُـذاشـت:خُـب..راستـش...مـن میـدونـم

کِ تـوی اون راهـرو هیـچ چیـزی نیـس امـا بـرای اطمینـان بـه دوستـای

پـرسیلـا سپُـردم کِ اونـا رُ بیـارن.

پـرسیلـا گفتـه بـود کِ اونـا،کنجکـاو تـریـن دوستـاشـن و بیشتـر هـم شبهـا

بیـرون میـرَن.

منـم نتیجـه گـرفتـم کِ اونـا بهتـریـن گُـزینـه ن واسِ کـارِ مـن.

اگـه یهـو واردِ راهـرو شُـدن،بـه همـه ثـابـت میشـه کِ اونجـا فقـط یـه راهـروی عـادیـه.

ایـرینـا کمـی فکـر کـرد:مگـه تـو نگفتـی کِ اونجـا رفتـی؟

دانیـل،بـا انگشتـاش،دورِ دهـانـشُ پـاییـن آورد.

ایـرینـا خـودشُ عقـب داد:نـرفتــی..؟ نـــه؟

دانیـل نفـسِ عمیقـی کشیـد.

ایـرینـا:فقـط واسـه آروم شُـدنِ بچـه هـا گُفتـی؟

دانیـل سـری تکـون داد.

ایـرینـا:قـرارنبـود دروغ بگـی.

دانیـل:قـرار بـود بـه تـو دروغ نگـم.نمیشُـد بـه پـرسیلـا بگـم کِ

مـن نـرفتـم اونجـا چُـن میتـرسیـدم؟

اون نیـاز بـه اُمیـد داره.میخـواد اُمیـد داشتـه بـاشـه کِ

دوستـاش سـالـم بـرمیگـردن.

ایـرینـا:خُـب اون راهـرو قُفـل داره.کـافـی فقـط همیـنُ بـش بگـی.

دانیـل نفسـی کشیـد:ممکنـه هـم نـداشتـه بـاشـه !

- چـــی؟؟

+ مـن مطمئـن نیستـم اصـن اون راهـرو دَر داشتـه بـاشـه !

وقتـی مـن کـوچیـک بـودَم،اونجـا دَر نـداشـت.

ایـرینـا نفـسِ عمیقـی کشیـد و بـه زمیـن نگـاه کـرد:

یعنـی چـی میشـه ؟

___________________________________________________________

بـــاز مَـدرســه هـــا :|

[ 1396/01/12 ] [ 09:40 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ