تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|11

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|11

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|11
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|11,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|11

ڪـاش میشُـد بگَمــ بــا فَــریــاد

تـوے سینــہ م هَــس چِ دَردے

[ مَهیــار خُـرَم - مَتَــرسـڪ ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

#2

فــابریسیــو و خـوزه تنهـا کسـانـی هستنـد کِ

در ایـن 10 نُسخــه هیــچ تغییـری نکـردنـد.

+ 4 فـروردیـن تـولُـدِ زویـــا مُبـارکــ :)♥ | در فصلهـای آینـده بـاهـاش آشنـا میشیـد |

+ 8 فـروردیـن،تـولـُدِتـ مُبـارکـ دآیـی روزبـه جـونَمــ :)♥

میـدونَــم داری میخـونـی :)



عَکـس بـالـا =

میـا فیــوره | Mia Fiore

[ میـا بـه معنـای مـالِ مـن و  و فیـوره بـه معنـای گُـل اسـت ]

________________________________________________________________________

زاویـرو،همـه ی روزنـامـه هـا رُ در آورد و روی میـز گـذاشـت.

و نـورِ چـراغِ گـوشیـشُ روی اونـا انـداخـت.

میـا:اینـــا چیــَن؟

زاویـرو دستـشُ تکـون داد:اوف..چقـدم خـاک دآرن.فکـر کنـم صـدسـالـی

هـس کِ اینجــا بـاشــن.

کـروز سیـزدهـم،اتـزیـو | یکـی از کلـاسهـای طبقـه چهـارم:

لبـاس آویـزی،کنـار پنجـره وجـود داشـت کِ یـک لبـاسـی شبیـهِ پـالتـو

روی آن قـرار داشـت.

اتـزیـو،سمـتِ اون رفـت.

نـور رُ روی لبـاس انـداخـت.

آستینـاشُ بلنـد کـرد و خـوب بهـش نگـاه کـرد.

دهـانـش از تعجُـب وا مـونـده بـود.

م..مـن بـاورم نمیشـه...ا..ایـن..همـون..همـون لبـاسـی بـود کِ...

آرزوشُ دآشتـم...!

هشـت سـالگـیِ خـودش جلـوی چشمـاش اومـد کِ دلـش میخـواسـت

یـه ابـر قهـرمـان شـه.

تـوی یـه فـروشگـاه،سـایـز بچگـونـه ی همیـن پـالتـو رُ دیـده بـود.

و چقــدر بـه مـادرش میگفـت کِ اون رُ بـراش بخـره.

اتـزیـو خـوشحـال شُـد.

چـراغُ بـا دهـانـش گـرفـت و پـالتـوی تقـریبـا قـدیمـی رُ بـرداشـت و

بـه تـن کـرد.

بـا ذوق بهـش نگـاه کـرد.

پـالتـو مثلـا بـه قـرنِ 18 بـرمیگشـت.

گـویـا او پـالتـوی یـک نجیـب زاده ی جنگجـو رُ پـوشیـده بـود.

کمـربنـدِ چـرم داشـت و از آستینـاش،تکـه ی چـرمـی آویـزون بـود.

اتـزیـو،تکـه هـای چـرمِ آویـزون از آستینـاشُ گـرفـت و فشـار داد...

نـاگهـان دو خنجـرِ تیـز از بـالـایِ دستـش بیـرون اومـد.

اتـزیـو خنـدیـد.هنـوز کِ هنـوزه امکـانـاتِ ایـن لبـاسُ یـادشـه.

اوه..راستـی..

دستـشُ بـه پُشـتِ گـردنـش بُـرد و کُلـاهِ چسبیـده بـه پـالتـو رُ بـرداشـت و

بـه سـرش کـرد.

کُلـاه تـا جلـوی بینیـشُ مـی پـوشـونـد.

اتـزیـو،سمـتِ پنجـره رفـت تـا تصـویـرِ خـودِشُ ببینــه.

کلـاهـشُ یکـم بـالـا بُـرد و بـه خـودِش نگـاه کـرد...وای چِ بهمـ میــاد!

بـه خـودِش نگـاه کـرد...خیلـی دیــر بـه آرزوش رسیـد..خیلـی.

چـون عملـا اون پـالتـو بـه دردش نمیخـوره.

ولـی..همینـش خـوبـه.

کلـاهُ از سـر بـرداشـت و بـا چـراغ قـوه،سمـتِ نیمکـت هـا رفـت.

نـور رُ روی میـزِ نیمکـت هـا انـداخـت و آهستـه از کنـارشـون رد میشُـد تـا

ببینـه کِ چـه چیـزهـایـی نـوشتـه شُـده روی میـزهـا.

میـزِ اول،تمیـز بـود.بـدونِ حتـی یـه خـط خطـیِ جـزیـی.

میـزِ دوم،بـا خـودکــارِ مشکـی ریـز نـوشتـه بـود:مـن خـوشحـال نیستَــم!

میـزِ سـوم،بـا مـاژیـکِ سبـز رنگـی دو پسـر کشیـده شُـده بـود کِ

دستشـون رُ دورِ هـم حلقـه زدنـد و میخنـدنـد.

اتـزیـو لبخنـد زد و نـزدیکتـر بـه میـز شُـد.

پسـرِ سمـتِ چپـی،مـوهـای آشفتـه ای داشـت و لبخنـدِ بـزرگـی میـزد.

پسـرِ سمـتِ راستـی،مـوی کـم پُشتـی داشـت و چشـاش ریـز شُـده بـود و

لبخنـدِ کـوچکتـری نسبـت بـه خنـده ی پسـرکِ سمـتِ چپـی داشـت.

بـزرگ بـالـای نقـاشـی بـه صـورتِ سـه بُعـدی نـوشتـه بـود:

" پســـرانِ 16 سـالـه ی خـوشبخـــت "

اتـزیـو دوبـاره لبخنـد زد...طفلکـی بچـه هـای اون مـوقـع.

پـاییـنِ نقـاشـی،بـا خـودکـارِ سبـز چـن خـط نـوشتـه داشـت:

" اتـزیـوی مـا،درگیـرِ یـه پـالتـو شُـده کِ نمیتـونـه ازش خلـاص شـه.هیَـم تلـاش

میکنـه کِ ازش راحـت شـه هـا..ولـی نمیشـه "

پـاییـنِ اون خـط،بـا دسـت خـطِ دیگـه ای نـوشتـه بـود:

" حـرفِ مُفـت نـزن والتُـر.مـن خـودَم نمیخـوام دَرِش بیـارَم "

لبخنـدِ اتـزیـو مـاسیـد روی لبـش!

دو پسـرک بـه اسـم اتـزیـو و والتُـر بـاهـم صُحبـت میکـردن...

چیـزِ عجیبـی نیسـت .. نـه.

امـا تـوی اون نقـاشـی،اتـزیـو،خـودشُ بـا همـون والتُـرِ تـازه وارد مـی دیـد.

پسـرکِ سمـتِ چپـی،مُـدل مـوهـای والتُـر رُ داشـت و پسـرکِ سمـتِ راستـی،

مثـلِ اتـزیـو مـوهـاش کـم پُشـت بـود.تـازه مثـلِ خـودِ اتـزیـو،وقتـی میخنـدیـد،

چشـاش ریـز میشُـد.

بـه دسـت خطـا نگـاه کـرد..ادامشـونُ خـونـد:

" اوخ بـاشـه مـا نفهمیـم.هــه هـــه هــه هـــه "

" زقنبــوت والتُــر "

" ببخـش منـو اتـزیـو امـا خُـب خـودت امـروز صُبـح دآشتـی همـش سعـی میکـردی کِ

از شـرِ ایـن پـالتـو راحـت شـی "

" ... "

اتـزیـو تعجُـب کـرد:یعنـی چـی ایـن سـه نُقطـه؟

بعـد بـه پـالتـوی خـودش نگـاه کـرد:نکنـه...ایـن پـالتـو منظـورشـونـه؟

بلنـد شُـد و ایستـاد و سعـی کـرد دستـشُ از آستینـش در بیـاره...

امـا...

نمیشُـد!

لبـاس بـه بـدنِ او چسبیـده بـود.

اتـزیـو بـازم سعـی کـرد.کمـربنـدِ پـالتـو رُ بـاز کـرد و سعـی کـرد دو طـرفِ پـالتـو رُ

بکِشـه تـا ازش خلـاص شـه..امـا نمیشُـد.

اتـزیـو خستـه شُـد:م..مگـه میشـه...؟

او دقیقـا مثـه اون اتـزیـوی اون نـوشتـه،اسیـرِ ایـن پـالتـو شُـده بـود.

بـا عصبـانیـت،پـالتـو رُ از اطـراف میکِشیـد..لعنــــــــت بـه تـــو.

نـزدیـک بـود اشکـاش در بیـاد..

نفـس نفـس میـزد و همچنـان تلـاش میکـرد.

بـا عصبـانیـت پـالتـو رُ از دو طـرف کشیـد و فـــریــاد زد...

اَمـا فقـط بـاعـث شُـد خستـه شـه و روی زمیـن بیفتـه.

دستـاش درد میکـردن...و همچنـان پـالتـو بـه تنـش چسبیـده بـود.

کـروز چهـاردهُـم،جـوزپـه | راهـروی مخفـی :

راهـرو خیلـی تـاریـک بـود.

جـوزپـه بـا چـراغ قـوه،نـور رُ بـه پیـرامـون میگـردونـد.

روی دیـوارهـا،خـط هـای بـزرگِ قـرمـز رنگـی رسـم شُـده بـود.

او آروم گـام بـرمیـداشـت.

بـه سمـتِ چـپِ خـود نگـاهـی انـداخـت..جلـوی اولیـن کلـاس ایستـاده بـود.

نـور رُ بـه روی در انـداخـت.

در،بـا چسـب هـای بـزرگِ ورود ممنـوع بـه صـورتِ ضـربـدری تـزییـن شُـده بـود.

سمـتِ در رفـت و دستـشُ آروم سمـتِ در بُـرد.

کِ صِـدایـی از پُشـتِ سـرِ خـود شنیـد.

بـه پُشـت بـرگشـت...چیـزی جُـز تـاریکـیِ عمیـق دیـده نمیشُـد.

چـراغ قـوه رُ بـه اون سمـت گـرفـت...چیـزِ مشکـوکـی دیـده نمیشُـد.

همـه چـی عـادی بـود...البتـه احتمـالـا عـادی بـود.

هـوفـی کـرد.نبـایـد در هیـچ صـورتـی تـرس بـه دلـش راه بـده.

هیـچ اتفـاقـی نمیفتــه..هیـچ اتفـاقـی.

بـه کـاغـذِ راهنمـا نگـاه کـرد و چـراغ رُ سمتـش گـرفـت:

" وقتـی واردِ راهـرو شُـدم،بـا دقـت بـه همـه جـای دیـوارهـا نگـاه کـردم. "

جـوزپـه بـه دیـوارهـا نگـاه کـرد و دوبـاره کـاغـذُ خـونـد:

" وقتـی بـه سمـتِ راستـم نگـاه کـردم،جلـوی کلـاسِ 455 بـودَم "

جـوزپـه بـه شُمـاره ی کلـاس نگـاه کـرد: 455

" چیـزی کِ جلـوم بـود،پنجـره ی بـزرگـی بـود کِ کـرکـره هـاش پـاییـن بـود.

مـن کـرکـره هـاشُ بـالـا دادم "

جـوزپـه بـه پنجـره نگـاه کـرد.کـرکـره ای وجـود نـداشـت !

" کنـارِ پنجـره،دو تـا راهـرو هسـت.شنیـدم همـه میگـن هـردوتـا راهـروهـا

بـه یـه جـا میـرسَـن.پـس فـرقـی نـداره کُجـا بـری.مـن از راهـروی راسـت رفتـم "

جـوزپـه بـه پنجـره نـزدیـک شُـد.

بـه سمـتِ چـپ نگـاه کـرد.راهـروی بـاریـک و نسبتـا طـولـانـی و البتـه بسیـار تـاریکـی

وجـود داشـت.سمـتِ راسـت هـم همچیـن راهـرویـی بـود.

شـونـه ای بـالـا انـداخـت و سمـتِ راهـروی سمـت چـپ رفـت.

چـراغ قـوه رُ بـه جلـوی راهِ خـود گـرفـت و همـانطــور کِ میـرفـت،

بـه دیـوارهـا هـم نگـاه میکــرد...

___________________________________________________________

ای کـاش ایـن تعطیلـــات تَمـوم نشــه :(


[ 1396/01/8 ] [ 04:16 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ