تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|10

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|10

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|10
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|10,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|10


نَـم نَـمِ اشکـاتـ رو گـونــہ هـات سَـواره

کُجـاس اونیکــہ میگُفتــے دوسِـت دآره

[ عَلــے پـوکِـر - تَقــاص ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

#1

ایــن فیلمنــامـه نـزدیـک بـه 10 نُسخـه داره !

کِ در 9 نُسخـه ی اولِ آن،اسـمِ ایـن رُمــان،فـریـادِ سکـوت بـوده.

+ ایـن سِـری در سـال 2005 روایـت میشـه.

کِ بـه اشتبـاه در قسمـت اول نـوشتـه بـودم 2010 .



عَکـس بـالـا =

والتُـر ریستـوری | Valtor Ristory

[ والتُـر بـه معنـای فـرمـانـده ی اَرتـش و ریستـوری بـه معنـای عشـقِ سیـاه اسـت ]

• اِسمـِ مُستعـارش،کلـاغـه :)
________________________________________________________________________

یــه آدَمخـــوار...!

تنهـا کلمـه ای کِ تـونسـت بـه زبـون بیـاره ایـن بـود...

کــروز یـازدَهُـم،جـوزپـه | اُتـاق کتـابهـای مـذهبـی :

چـراغِ اُتـاق روشـن بـود و جـوزپـه نمیـدونسـت در حـالیکـه بـرق رفتـه،

تنهـا اون اتـاق چـراغـش روشنـه.

او،کـاغـذِ راهنمـای راهـرو رُ بـرداشـت و بـه دَربِ شیشـه ایِ رو بـه راهـرو نگـاه کـرد.

پُشـتِ اون در،کشـوهـای بـزرگـی وجـود داشـت و پُشـتِ آن کشـوهـا،

یـه دربِ شیشـه ای دیگـه قـرار داشـت کِ پُشـتِ اون،همـون راهـروی مخفـی بـود...

بـه دربِ شیشـه ای قفـل و زنجیـر وصـل شُـده بـود.

جـوزپـه زیـر لـب غُـر زد.

نگـاهـی بـه اطـراف کـرد...روی یکـی از قفسـه هـا،چـراغ قـوه ی قـرمـز رنگـی

خـودنمـایـی میکـرد.انگـار همـه چـی دسـت بـه دسـت هـم داده بـود کِ

جـوزپـه واردِ اون راهـرو شـه.

اون چـراغ قـوه رُ بـرداشـت و روشنـش کـرد و نــور رُ بـه اطـرافِ اتـاق چـرخـونـد...

صِـدایـی از پُشـتِ قفسـه هـای اونطـرفِ اتـاق اومـد.

و بـرقِ اُتــاق قطـع شُـد.

جـوزپـه بـه پیـرامـون نگـاهـی کـرد.

کـاغـذُ تـوی جیـبِ شلـوارش گـذاشـت.

دوبـاره صِـدایـی اومـد امـا بلنـدتـر..

جـوزپـه بـا چـراغ قـوه سمـتِ پُشـت قفسـه هـای اونطـرفِ اُتـاق رفـت.

نـورِ چـراغُ بـه جعبـه هـایـی کِ اونجـا بـود انـداخـت...

سـه تـا جعبـه روی هـم رو زمیـن افتـاده بـودنـد.احتمـالـا اون صِـدایـی کِ شنیـد،صِـدای

همیـن جعبـه هـا بـود.خیـالـش یکـم راحـت شُـد.

بـه کنـارِ جعبـه هـا نـور رُ انـداخـت...

یهـو پـاش گیـر کـرد بـه یکـی از جعبـه هـای پـاره ی اونجـا.

بـا اخـم دسـتِ چپـشُ بـه یکـی از قفسـه هـا گـرفـت و پـاشُ مـدام تکـون داد تـا

پـاش آزاد شـه.

زیـرِ لـب غُـر میـزد...جعبـه ی لعنتـی...لـامصـب ولمـم نمیکُنــه.

بعـد از تقلـای زیـاد پـاش از جعبـه بیـرون اومـد.

جـوزپـه نفـسِ عمیقـی کشیـد.

بـالـای لبـش شـروع کـرد بـه خـاریـدن..

همـون دستـی کِ چـراغ قـوه رُ گـرفتـه بـود،رُ سمـتِ لبـش آورد

کِ...

نـور چـراغ خـورد بـه گـوشـه ی قفسـه هـا و...

خـرگـوشـی لبخنـد زنــان بـه او نگـاه میکـــرد!

جـوزپـه یهـو تـرسیـد و دستـشُ از تـرس تکـون داد.

دوبـاره نـور رُ انـداخـت بـه همـونجـایـی کِ خـرگـوش نشستـه بـود.

خـارشِ بـالـای لبـش دیگـه فـرامـوش شُـد.

صـورتِ خـرگـوش،خیلـی بـزرگ بـود..اون فقـط یـه عـروسـک بیـش نبـود.

جـوزپـه نـزدیـک تـر رفـت.جعبـه هـا رُ بـا پـاهـاش کنـار زد تـا بـه خـرگـوش

نـزدیکتــر شـه.

یـادِ اتـزیـو افتـاد کِ عکـسِ یـه مـردی رُ نشـون داد کِ مـاسـکِ خـرگـوش زده بـود.

اون،دقیقــا همیـن خـرگـوشـه!مـاسکـش و لبـاسـاش و همینطـور اره بـرقـی ای

کِ بـه دستـش بـود...

جـوزپـه بـه خـود نگـاه کـرد.فقـط در چـن سـانتـیِ اون خـرگـوش بـود.

خـم شُـد و بـا چـراغ قـوه،بـه بـدنِ اون مـرد خـرگـوشـی زد..تکـونـی نخـورد.

او،مُـرده بـود.بـوی تقـریبـا بـدی هـم میـداد.

جـوزپـه بـه اره بـرقـیِ اسبـاب بـازی نگـاه کـرد...روش یـه کـاغـذ چسبیـده بـود.

بـا یـه خـطِ خـرچنـگ قـوربـاغـه ای روش نـوشتـه شُـده بـود:

" منــو دَسـتِ کـم نگیــر.بعـد از دیـدنِ مَـن تُ دیگـه زنـده نخـواهـی بـود ! "

جـوزپـه صـاف ایستـاد.سـرشُ بـه اطـراف تکـون داد.

آروم گفـت:همـش چـرت و پـرت..مـن اهمیـت نمیـدم.

اینـا رُ میگفـت تـا از فکـر بـه اون مـردِ خـرگـوشـی بیـرون بیـاد.

سمـتِ درِ شیشـه ای رفـت.

کـاغـذ رُ از جیبـش در آورد و بـه دربِ شیشـه ای نگـاه کـرد.

خبــری از قفـل و زنجیـری کِ بهـش وصـل شُـده بـود،نبــود !

آبِ دهـانـشُ قـورت داد..نَ..امکـان نـداره چجـوری قفلهـاش بـاز شُـد؟

او چـن لحظـه پیـش میخـواسـت قفـل رُ بشکَنـه امـا هیـچ قفلـی نبـود.

نفـسِ عمیقـی کشیـد.آروم گفـت:اونجـا هیـچ اتفـاقـی بـرام نمیفتـه و مـن

سـالـم بـرمیگـردم.

دوبـاره نفـسِ عمیقـی کشیـد:اگـه هـم یـه درصـد بـرنگـردم،چیـزی رُ از دسـت نـدادم!

سـرشُ تکـون داد:آه جـوزپـه..چـی دارم میگـم؟مـن بـه اینـا اعتقـادی نـدارم

مـن میـرم و اون گنـجُ بـرمیـدارم و میـام بیـرون.همیـن.

و در رُ بـاز کـرد.

آهستـه سمـتِ دربِ راهـرو رفـت و بـازش کـرد و سعـی کـرد بـاز بـذارتـش.

نـورِ چـراغ رُ بـه اطـرافِ راهـرو گـردونـد و آهستـه راه میـرفـت تـا ببینـه بـه

کجــا میـرسـه..

و..

دربِ شیشـه ای راهـرو بـه آهستگـی بستـه شُـد.

کـروز دوازدهـم،میــا | کلـاس:

میـا و زاویـرو،بـه والتُـر نـزدیکتـر شُـدنـد و بـه روزنـامـه نگـاه کـردنـد.

تیتـرِ بـزرگِ روزنـامـه:

" آمــار کُشتـه شُـده هـای تـوسـط قـاتـل خـرگـوشـی بـه سـه هـزار نفـر رسیـد! "

زاویـرو آروم گفـت:ایـن دیگـه کیـه؟

میـا بـه تـاریـخ روزنـامـه نگـاه کـرد: 1976

چـه قـدر قدیمیــه.

عکـسِ روی روزنـامـه،عکـسِ یـه مـرد بـا مـاسـکِ خـرگـوش بـود کِ روی نیمکـت

نشستـه بـود و سـرش کمـی خـم شُـده بـود.

پسـر بچـه ای هـم جلـوی او ایستـاده بـود و اون رُ تمـاشـا میکـرد.

والتُـر کمـی سـرشُ سمـتِ راسـت خـم کـرد.کنـارِ عکـس نـوشتـه بـود:

" عکـس گـرفتـه شُـده تـوسـط دوربیـن هـای مـدار بستـه - قـاتـل خـرگـوشـی و

احتمـالـا آخـریـن قُـربـانـی اش تـا بـه ایـن لحظـه. "

میـا بـه پسـرا نگـاه کـرد:چطـوره بیـاریمـش روی میـز کِ بهتـر ببینیــم؟

پسـرا سـری تکـون دادنـد و همـراهِ میـا،روزنـامـه رُ روی میـزِ معلـم گـذاشتنـد.

میـا،صنـدلـی رُ از میـز دور کـرد.

والتُــر روزنـامـه رُ بـاز کـرد و زاویـرو،گـوشـیِ خـودش رُ سمـتِ روزنـامـه گـرفـت تـا

نـور بـه روزنـامـه بتـابـه.

زاویـرو:چـرا همچیـن روزنـامـه ای تـوی اینجـاس؟ایـن کِ خیلـی قـدیمیـه.

والتُـر:خـب بـذار ورق بـزنیـم شـایـد یـه چیـزی پیـدا کـردیـم.

میـا نـزدیـکِ میـز شُـد.والتُـر ورق زد.صفحـه ی سـوم،عکـسِ دستـه جمعـی از

چـن بچـه ی کـوچـولـو کِ دسـتِ هـم رُ گـرفتـه بـودنـد،خـودنمـایـی میکـرد.

میـا بـه عکسهـای تبلیغـاتـی نگـاه میکـرد..

تبلیـغِ کفشهـایـی کِ حتـی اِسـمِ شـرکتـش هـم بـه گـوش میـا نخـورده بـود.

زاویـرو هـم بـه نـوشتـه هـا و خبـرهـای اون زمـان نگـاه میکـرد.

والتُـر امـا بـه اون عکـس خیـره بـود.

بـالـای عکـس بـزرگ نـوشتـه بـود:" بچـه هـای ابـَـرقهـرمــان! "

پـاییـنِ عکـس تـوضیحـاتـی داده بـود کِ والتُـر سَـرسَـری میخـونـدش:

" یـه گـروه از بچـه هـای هشـت - نُـه سـالـه ی مـدرسـه پـریمـاورا

[ پـریمـاورا هـم دبستـان دآشـت و هـم دبیـرستـان ]

فهمیـدنـد کِ نیـروهـای خـاص و استعـدادهـای عجیبـی دارنـد.

یکـی از ایـن بچـه هـا میتـونـه بـدونِ هیـچ سِلـاح یـا تجهیـزاتِ خـاصـی از دیـوار

بـالـا بـره.او حتـی یـه لبـاس بـرای خـود طـراحـی کـرده تـا مثـلِ یـه ابـرقهـرمـانِ

جـدیـد بـه نظـر بیـاد.یکـی دیگـه از بچـه هـا کِ بـاعـث حیـرتِ همگـی شُـده،

میتـونـه بـا دستهـاش،یـه میـز یـا چیـزِ دیگـر رُ آتیـش بـزنـه! او حتـی نـزدیـک بـود

خبـرنگـارمـا رُ هـم زنـده زنـده آتیـش بـزنـه.بـه گفتـه ی خـودش او بـا قـدرتِ تمـرکـز

اینکــار رُ میکنــه.یکـی دیگـه از بچـه هـا میگـه کِ میتـونـه بـا کلـاغهـا صُحبـت کنـه.

کلـاغهـا حـرفِ اون رُ میفهمـن و او میتـونـه ازشـون درخـواستهـایـی رُ بکنـه.

او بـه مـا نشـون داد کِ چطـور از کلـاغهـا میخـواد کِ بـراش یـه سنـگ رُ پیـدا کننـد و

بـایـد بگـم کِ...خـارق العـاده و بـاور نکـردنـی بـود.

چنـد دُختـر بچـه ی خـارق العـاده هـم بـودنـد کِ... "

میـا وسـطِ خـونـدنِ والتُـر پـریـد:میشـه ورق بـزنـی؟

والتُـر:هـی میـا..ببیـن اینجـا درمـوردِ چـن بچـه نـوشتـه کِ اون زمـان تـوی اینجـا

نیـروی خـاص داشتنـد و میتـونستـن کـارهـای عجیبـی انجـام بـدن.

زاویـرو:آره..بـا تـردستـی.

والتُـر بـه او نگـاه کـرد:نـه واقعیـه.

- سـاده نبـاش پسـر.هیـچ چیـزی خـاص نیسـت.

میـا:البتـه همـه چـی ممکنـه.شـایـد واقعـا اونـا کـارهـای فـوق بشـری انجـام میـدادن.

والتُـر ورق زد..چیـزِ بـدردبخـوری پیـدا نشُـد..بـازم ورق زد و بـاز هـم ورق زد.

میـا:مـن فکـرکنـم تـوی اون کشـو بـاز هـم روزنـامـه بـاشـه.

زاویـرو،کشـو رُ بـاز کـرد و نـورِ چـراغِ گـوشیـش رُ درونِ اون انـداخـت.. :

اووَه چقـدر روزنـامـه !

_________________________________________________________

عیـدتــــون مُبـــارکـــ :)♥

[ 1395/12/28 ] [ 20:13 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ