تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|9

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|9

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|9
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|9,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|9

ببیـــن اصلــا حـَوآسَــم نیســ..

بــہ هیچــے

جُـز خیــالِ تُ

[ زاویــرو دِســے - ســاکِــت ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

عِ قآلبَمـ درســت شُـد :|

+

آی دیـِ تلهـ م : Travic@

+ میخــوام از اینــ بـه بعـــد دانستنــی هـای رُمــان رُ بــذارم ^.^

ولــی فعلــا چیـزی بـه ذهنــم نمیـرسـه.

فعلـا واسـه شـروع:

عکـسِ پـاییـن،تنهـا کـاراکتـریـه کِ بیشتـریـن گـریـم رُ داشتـه.

خیلـی گـریمـش خـوب نشُـد :(



عَکـس بـالـا =

فـابریسیــو وآن نِکِـر | Fabrizio Van Neker

[ فـابریسیـو بـه معنـای هنـرمنـد و وان نِکِـر بـه معنـای زاده بـاشکـوه اسـت ]

اسپـل ایـن نـام بهـ چَنــ صـورت : فـابریسیـو،فـابریتسیـو،فـابریـزّیــو

• ایـن سیـزن،بـا تلفُـظِ فـابریسیـو •
________________________________________________________________________


والتُــر،نگـاهـی بـه زاویـرو کـرد و سپـس گـارد گـرفـت.

دَر بیشتـر بـاز شُـد و...

دُختـری بـا مـوهـای دُم اسبـی بستـه شُـده ولبـاسهـای سـاده

درحـالیکـه بنـدِ کـولـه شُ گـرفتـه بـود،جلـوی در ایستـاده بـود.

والتُـر دستـشُ روی قلبـش گـذاشـت:آخ...مُــردم..هـی دختـر میـدونـی

نـزدیـک بــود مـا بمیــریـــم؟هــان؟

دُختـرک کِ از قضـا میـا بـود،نگـاهـی اول بـه والتُـر و سپـس بـه زاویـرو کِ

نـالـه میکـرد انـداخـت.

زاویـرو بلنـد شُـد و نشسـت و بینـی شُ گـرفـت:آخ..آآآآآآآآآآآ..دارَم میمیـرم.

بـه انگشتـش نگـاه کـرد کِ نکنـه خـون بیـاد.

میـا،دو قـدم بـه زاویـرو نـزدیـک شُـد:زاویــرو؟

زاویـرو،بـه میـا نگـاه کـرد و تعجـب زده شُـد:تــو؟تـو اینجـا چیکـار میکنـی؟

- مـا کلـاسِ تقـویتـی داشتیــم.تـو اینجـا چیکـار میکنـی؟

زاویـرو،از رو زمیـن بلنـد شُـد و بـه والتُـر نگـاه کـرد:خُـب..اِم...مـا...مـا اومـدیـم

اینجـا..چــون...

والتُـر بـه جـاش جـواب داد:مـا اینجـا یـه چیـزی جـا گـذاشتـه بـودیـم.

میـا بـه والتُـر نگـاه کـرد:چــی؟الـان اومـدیـن اینجـا چـون یـه چیـزی جـا گـذاشتیـن؟

شُمـا چطـوری اومـدیـن اینجـا؟اونـم الـان کِ مـدرسـه تعطیلــه.

زاویـرو و والتُـر نـزدیـکِ هـم شُـدنـد.

زاویـر:خـودت چـرا تـا الـان مـدرسـه ای؟تقـویتـی یـه سـاعـت پیـش تمـوم شُـده.

میـا:یکـم خستـه بـودَم سَـرِ کلـاس خـوابـم بُـرد.

زاویـر رو کـرد بـه والتُــر و دستـشُ روی شـونـه ش گـذاشـت:

ایشـون میـا هستـن..همـونیکـه گنـد زد بـه بـرنـاممـون و

نیـومـد و تُ بـه جـاش اجــرا کـردی.

والتُـر،بـه میـا نگـاه کـرد..چشمـاش خستـه بـود و کمـی هـم پُـف داشـت و البتـه

کمـی هـم از ریملـش دورِ چشمـاش پخـش شُـده بـود.

میـا اخمـی کـرد و بـه زاویـرو گفـت:مـادرم حـالـش بـد شُـده بـود و مجبـور شُـدم

بـرم پیشـش..فـردا هـم میخـوام بـرم و چـن روز پیشـش بمـونـم تـا حـالـش بهتـر شـه.

امـروزم فقـط واسـه مـوجـه کـردنِ غیبتـم اومـده بـودم.

زاویـرو:بـه هـرحـال..تُ دیگـه خـواننـده ی گـروهمـون نیستـی.مـا یکـی دیگـه

رُ بـه جـا آوردیـم.

والتُــر بـه زاویـرو نگـاه کـرد:نـامـردی نکُنیـن دیگـه.حتمـا حـالِ مـادرش خیلـی بـد بـوده ک

نیـومـده.

میـا،بـه والتُـر نگـاه کـرد.آب دهـانـشُ قـورت داد:یـه چیـزی ازت بپـرسـم؟

خـواهـش میکُنَــم بگــو نــه!!

والتُـر در حـالیکـه تعجُـب کـرده بـود گفـت:چــی؟

میـا نـزدیـک شُـد:اسـمِ تُ،والتُــــره؟!

زاویـرو،دستـشُ از شـونـه ی والتُـر بـرداشـت.

والتُـر چشمـاش گشـاد شُـد...اون از کُجـا اسممـو میـدونـه؟

میـا آروم گفـت:بگـو نیستـی..بگـو نیستـی.

والتُـر سَـری تکـون داد:آره..اسـمِ مـن والتُـره.

میـا،بنـدِ کـولـه شُ محکـم فشــار داد و لبـشُ گـزیـد.

- چطــور...مگـــه؟

میـا،چهـره ی گـرفتـه ای بـه خـود گـرفـت و دستـشُ بـه صـورتـش زد:وای خُـدا...!

سپـس بـه کلـاس بـرگشـت.

والتُـر و زاویـر بـه هـم نگـاهـی کـردن و دُنبـالِ میـا،واردِ کلـاس شُـدن.

زاویـرو:چــت شُـد الــان میـا؟

میـا،تـوی تـاریکـی،رفـت کنـارِ میـزِ معلـم ایستـاد و جلـوی دهـانـشُ گـرفـت.

آن دو همچنـان جلـوی در ایستـاده بـودنـد.

والتُــر:میشـه بگـی اسمـمُ از کجـا میـدونـی؟

میـا گـریـه میکـرد!

کـولـه شُ در آورد و روی میـز گـذاشـت..صِـدای هـق هـق ش میـومـد.

زاویـر و والتـر تعجـب کـردن.

آروم واردِ کلـاس شُـدن.زاویـر:چـه مـرگتـه تـو میــا؟!!!!!

میـا،جلـوی دهـانـشُ گـرفـت و بـا گـریـه:مـن...نمیخــوام بمیــرم!

والتُـر و زاویـرو دوبـاره بـه هـم نگـاه کـردنـد.

زاویــرو:کـی گفتـه میمیــری؟

میـا:اولیـــویــا!

زاویـرو،سمـتِ میــا رفـت و دستـشُ کِ جلـوی دهـانـش بـود رُ گـرفـت:

میشـه واضـح بگـی چـی شُـــده؟

میـا چـن نفـسِ عمیـق کشیـد...والتُـر نـزدیـکِ اون دو نفـر شُـد.

میـا اشکـاشُ پـاک کـرد و آرومتــر شُـد:اون..داشـت بـه آوا یـه چیـزایـی میگفـت.

مـن داشتـم حـرفـاشُ میشنیـدَم...اون میگفـت چـن وقـت پیشـا رفتـه اون

اُتـاقِ کتـابهـای مـذهبـی...اون میگفـت اونجـا یـه چیـزایـی پیـدا کـرده.

[چـن قطـره اشکـش جـاری شُـد]

یـه دفتـر خـاطـرات کِ تـوش دربـاره ی یـه گـروهـی بـه اسـم "کــروز" نـوشتـه بـود.

میگفـت اون گـروه سـالهـای پیـش زنـدگـی میکـردن و اعضـاش تـوی ایـن

مـدرسـه درس میخـونـدن...

[نفسـی کشیـدو چشـاشُ بسـت]میگفـت اسـم همـه ی اون اعضـا،اسـمِ مـا بـوده!!

[زاویـرو ابـروهـاش بـالـا انـداخـت]

میـا دوبـاره گـریـه کـرد و در همـون حـال گفـت:همـه ی اونــا مُــردن!

زاویـرو بـه والتُـر نگـاه کـرد.والتُـر،اشکـای میـا رُ پـاک کـرد:تُ بخـاطِـر همچیـن چیـزی

نـاراحتــی؟اینکـه یـه گـروه اسمـش کـروز بـوده و از قضـا اِسـمِ اعضـاشـم

هـم اِسـمِ شُمــا بـوده کِ دلیــل نمیشـه بخـای بتـرســی و گـریـه کنـی و بگـی کِ

نمیخـوای بمیــری.

میـا دسـتِ والتُــر رُ گـرفـت و بـا اخـمِ آغشتـه بـه گـریـه گُفـت:تُ هـم تـوی اون گـروه بـودی!!

اولیــویــا اِسـمِ تُ رُ هـم آورد...وآلتُــر.

زاویـرو:والتُـر راسـت میگـه میـا.اینـا دلیـلِ قـانـع کُننـده ای نیسـت.

میـا رو کـرد بـه زاویـر:اون گُفـت کِ اسـمِ یـه عضـوشـون خـوزه بـوده کِ بنـا بـه دلـایلـی از

گـروهشـون میـاد بیـرون.یـه عضـویـم داشتـن بـه اسـم میـا کِ یـه روز نمیتـونـه بـه اجـراشـون

بـرسـه و جـوزپـه یعنـی رهبـر گـروهشـون اونُ بیـرون میکُنـه و [بـه والتُـر نگـاه کـرد] یـه پسـری

بـه اسـم والتُـر جـانشیـن او میشـه...

والتُـر،دستـشُ کشیـد.یکـم تـرسیـد.

زاویـرو نفسـی از تـرس کشیـد.

میـا بـا گـریـه:مگـه چـن تـا خـوزه و میـا هستـن کِ از گـروه کـروز میـان بیـرون؟!

زاویـرو بـریـده بـریـده گفـت:گُفتــی...اونـا مُـردن؟

میـا جلـوی دهـانـشُ گـرفـت:کُشتـــه شُــدن!همشـون.

والتُـر در تلـاش بـود تـا قـوی بـاشـه و ایـن چیـزا رُ بـاور نکنـه.

والتُـر:اون نگفـت چطـوری کشتـه شُــدن؟

میـا:نمیـدونـم..چیـزی یـادم نیـس چـون داشتـم میخـوابیـدم...

فکـ کُنـم گفـت...اَه لعنتــی چیـزی یـادم نمیـاد...ای کـاش میمـردم و نمیخـوابیـدم!

سپـس اشکـاشُ پـاک کـرد:قبـل از اینکـه کلـاس شـروع شـه،پسـرا یـه چیـزی

تـوی کشـوی معلـم پیـدا کـردن.یـه چیـزی مثـه روزنـامـه بـود..انـداختنـش تـوی سطـل آشغـال.

والتُـر و زاویـرو بـه سطـلِ کنـارِ در نگـاه کـردنـد.

زاویـرو،گـوشیـشُ کِ نـوکیـا 1110 بـود رُ در آورد و چـرغ قـوه شُ روشـن کـرد.

سمـتِ سطـلِ آشغـال رفـت و نـورشُ تـوی سطـل انـداخـت.

والتُـر و میـا سمـتِ او رفتنـد.

والتُــر روزنـامـه ای کِ تـوی سطـل بـود رُ بـرداشـت.

کــروز دَهــُم،اتـزیـو | یکـی از کلـاسهـای طبقـه ی چهـارم:

اتـزیـو نـورِ چـراغ قـوه رُ بـه همـه جـای کلـاس انـداخـت.گـویـا چـن سـالیـه کِ

کسـی نـه تنهـا اینجـا نیـومـده،بلکـه حتـی زحمـت تمیـز کـردنشـو هـم بـه خـودش نـداده!

اتـزیـو بـه تختـه ی کلـاس نگـاه کـرد...خـط خطـی هـایـی بـا گـچِ سفیـد روش رسـم شـده بـود.

نـور رُ روی تختـه انـداخـت...نقـاشـی هـایـی گـوشـه ی دیـوار خـودنمـایـی میکـرد.

یـه خـرگـوشُ بـزرگ کِ بـا گـچِ سفیـد کشیـده شُـده بـود و میخنـدیـد.

دو دَسـتِ خـرگـوش،بـه یقـه ی دو بچـه کِ یکیشـون دختـر و یکـی دیگشـون پسـر بـود،

چسبیـده بـود.بچـه هـایـی هـم پُشـتِ خـرگـوش ایستـاده بـودنـد و مشغـولِ تمـاشـای

اون سـه نفـر بـودنـد...دو تـا بچـه قـرمـز و بقیـه ی بچـه هـا زرد رسـم شُـده بـودنـد.

اون دو تـا بچـه،گـویـا تلـاش میکـردنـد کِ از دسـتِ خـرگـوشِ گنـده خلـاص شـن امـا

خـرگـوش محکـم یقـه هـای اونـا رُ گـرفتـه بـود.

اتـزیـو،بـا دقـت بـه نقـاشـی نگـاه کـرد...دورِ دهـانِ خـرگـوش،لکـه هـای قـرمـز بـود.

پـاییـنِ نقـاشـی،نـوشتـه شُـده بـود:قـاتـلِ خـرگـوشـی،دوستــدارِ بچــه هـا.

دستـشُ تـوی جیـبِ شلـوارش کـرد و اون عکـسِ خـرگـوشـی کِ تـوی

اُتـاق پیـدا کـرده بـود رُ در آورد و بهـش نگـاه کـرد...

دوبـاره بـه خـرگـوشِ تـوی نقـاشـی نگـاه کـرد.

او فهمیـد کِ همـونطـور کِ حـدس میـزده،قـاتـلِ خـرگـوشـی،یـه آدمکُـش بـوده.

امـا اون لکـه هـای دورِ دهــانِ خـرگـوشـه...

او بـه خـرگـوشِ تـوی عکـس نگـاه کـرد.دورِ دهـانِ او هـم کثیـف بـود.

کمـی نـزدیـک تختـه شُـد و بـا دقـتِ فـراوان تـری بـه لکـه هـای دورِ دهـانِ خـرگـوش

نگـاه کـرد...لکـه هـا مـاننـدِ اون دو بچـه قـرمـز رنـگ بـودنـد.

آبِ دهـانـشُ قـورت داد...بـه خـط خطـی هـای کنـار نقـاشـی نگـاه کـرد.

خیلـی از نـوشتـه هـا مبهـم بـود و نمیشُـد حتـی حـدس زد کِ چـی نـوشتـه.

امـا یـه نـوشتــه... :

" چـــرا گــریــه میکُنیـــد؟ مـن خیلـی دوسِتــون دارَم.

نمیخـــوام اذیتتـون کنــم...

بســه دیگـــه.بچـه هـای خـوشمـزه ای مثـه شُمـا کِ نبـایـد گـریـه کنــن! "

_________________________________________________________

عیـد پسـاپـــس مُبــــــــــارکــــ :)

+ عکــسِ قــاتـلِ خـرگـوشــی :

|کلیـــک|

[ 1395/12/19 ] [ 16:00 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ