تبلیغات
I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|8

I . C . U - |Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|8

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|8
|Iʟ,Cʀᴜᴢ,Bᴀɴᴅᴀ|8,

|Iʟ Cʀᴜᴢ Bᴀɴᴅᴀ|8

تُ بگیـرے دستــامُ

بــــاز بخنـــدے...

:)

[ مَجیـد فَـرَهبُـد - طَعــم خَنـده هــات ]

◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

از همیـن جـا،آرزوی شَفـایِ عـاجـل بـرای اون بـدبختـی میکُنَمـ کِ

دروغ میگـه بعـدم میخـواد بهـش اعتمـاد کُنـی و فکـر کُنـی راسـت میگـه.

بعـدم بهــت میگـه دیـوونــه !

اگـه خُـدا شفـاشـون نمیـدیــ حـداقـل بـذار بهشـون بخندیــم :|

+ #سیـانــور = فـوق العـاده

هـم خـودش،هـم آهنگـش.

# چهـارشنبـه خـون بـه پـا میشـود = عـالـی



عَکـس بـالـا =

اتــزیـــو آدیتــوره | Ezio Aditore

[ اتـزیـو بـه معنـای حـاکـم و آدیتـوره بـه معنـای هـدیـه سـت. ]

________________________________________________________________________

اتـزیـو،تـوجهـی بـه جـوزپـه نکـرد.

جـوزپـه،کـاغـذ هـا رُ زیـر و رو کـرد و همـه ی کتـابهـا رُ روی میـز گـذاشـت و بـازشـون کـرد.

آروم و بـا دقـت تـوشـون رُ میخـونـد.

روی یکـی از کـاغـذ هـا کِ پـاره شُـده بـود نـوشتـه شُـده بـود:

" همـه چـی بستگـی بـه خـودت داره کِ چـی سَـرِت بیـاد.

خیلیــا از اونجـا زنـده بـرنمیگـردن...! "

جـوزپـه تعجـُب کـرد.منظـورش چـی بـود؟

یـه کتـابِ قطـورِ قهـوه ای رنـگُ بـرداشـت و از وسـط بـازش کـرد.

روی یکـی از صفحـات نـوشتـه بـود:

" مـدرسـه ی پـریمـاورا هـم یکـی از همـون مکـان هـاسـت.

امـا فـرقـش اینـه کِ هـرکـی تـوی اون راهــروی خـاص رفتـه،زنـده بـرنگشتـه.

ایـن زنـده بـودن،فقـط منظـور جسمـی نیسـت.خیلیــا از نظـر روحـی مُـرده بـرمیگـردن. "

جـوزپـه،بـه اطـراف نگـاهـی کـرد و یـه صنـدلـی بـرداشـت و روش نشسـت و بـا دقـت بـه

نـوشتـه هـای عجیـبِ روی کتـابهـا و کـاغـذهـا نگـاه کـرد.

اتـزیـو،دستـشُ در جیـبِ شلـوارش کـرد.از اینکـه چـراغ قـوه همـراهِ

خـودش آورده،خیـالـش راحـت بـود.

سپـس کتـابـی بـرداشـت..کتـاب،خیلـی قـدیمـی و کـوچیـک بـود.

صفحـه ی اولـش،کـاغـذی قـرار داشـت کِ روش،عکـسِ فـردی رُ انـداختـه بـود

کِ مـاسـکِ بـزرگِ خـرگـوش بـه سـرش کشیـده بـود و بـا

یـه اره در دسـت،کنـارِ درختـی ایستـاده بـود.

پـایینـش نـوشتـه بـود: " قـاتـلِ خـرگـوشـی "

اتـزیـو،عکـسُ بـه دسـت گـرفـت و پُشتـشُ نگـاه کـرد.چیـزی ننـوشتـه بـود.

او،عکـسُ بـرداشـت و کتـابُ تـوی قفـس گـذاشـت.

عکـسُ بـه جـوزپـه نشـون داد:ایـنُ ببیـن.

جـوزپـه،نگـاهـی انـداخـت:اون کیــــه؟

- نـوشتـه قـاتـل خـرگـوشـی.

+ بیشتـر شبیـهِ خـرگـوشـایِ جلـوی رستـورانــه.

اتـزیـو بـه عکـس نگـاهـی کـرد:امـا فکـرکنـم یـه زمـانـی آدمکُـش بـوده.

+ بـه جـای اینکـارآ،بگــرد دُنبــالِ اون کـاغـذا.

اتـزیـو،عکـسُ،تـوی جیبـش گـذاشـت و سمـتِ قفسـه هـا رفـت.چیـزی

تـوجهـشُ جلـب کـرد.

تمـامِ کـاغـذا و کتـابهـای روی قفسـه ی دوم و سـوم رُ بیـرون ریخـت تــا بـه

اون چیـزی کِ چشمـشُ گـرفتـه بـود دسـت پیـدا کنـه.

دستـشُ سمـتِ بستـه ای دراز کـرد کِ پُــر بــود از کـاغـذ کـه بـا یـه طنـاب بـه هـم

گـره خـورده بـودنـد.

اتـزیـو دو دستـی گـرفتـش و روی میـز گـذاشـت.

جـوزپـه،نگـاهـی بـه اتـزیـو کـرد:ایـن چیــه؟

اتـزیـو:فکـرکنــم همـون سنـداییـه کِ پـرسیلـا و داداشـش منتقـل کـردن.

جـوزپـه،کتـابـی کِ در دسـت داشـت رُ بـاز کـرد.وسطـای صفحـه هـاش،عکـسِ سـه

فَـردی قـرار داشـت کِ مـاسکهـایِ خـرس و گـوسفنـد و سـگ بـه صـورت داشتنـد...

درسـت عیـنِ بچـه هـای گـروهِ کـروز!

جـوزپـه،روی مـاسـکِ گـوسفنـده دسـت کشیـد..انگـار یـه زمـانـی ایـن سـه نفـر،

مثـلِ جـوزپـه و دوستـاش،یـه بـانـد بـودن.

عکـسُ،بـرداشـت و پشتـشُ نگـاه کـرد..نـوشتـه بـود: " 1984 - مـا بـایـد بـه خـوزه و میـا کِ از

گـروهمـون خـارج شُـدن،نشـون بـدیـم کِ میتـونیـــم. "

دقیقــا شبیـهِ خـوزه ویتــو کِ از گـروهِ کـروز خـارج شُـده بـود و همینطـور میـا کِ

دیگـه خـواننـده ی اصلـی گـروه کـروز نیسـت...!

جـوزپـه،آب دهـانـشُ قـورت داد.عکـسُ بـرداشـت و کتـابُ بسـت.

اتـزیـو یـه کـاغـذ رُ از بستـه بیـرون آورد.بـزرگ بـالـاش نـوشتـه بـود: "راهنمـای راهــرو "

پـوزخنـدی زد:هـه اینجـا رُِ نگـاه..راهنمـا هـم واسـه ایـن راهـرو داره.

جـوزپـه،از جـا بلنـد شُـد و کـاغـذُ قـاپیــد:بـدش مـن.

اتـزیـو:هِـی..نکنـه میخـوای بـری اونجــا؟

جـوزپـه،سمـتِ اتـزیـو رفـت:تُ کـاریـت نبـاشـه.

اتـزیـو اخمـاشُ در هـم کـرد:اونجـا خطــرنـاکــه.

جـوزپـه میـدونسـت اتـزیـو راسـت میگـه! امـا صـورتِ اتـزیـو رُ لمـس کـرد:

نگــرانِ مـن نبــاش چـون اونجـا هیـچ خبـری نیسـت.

اتـزیـو:مـن هنـوزم میگـم اونجـا یـه خبـراییـه.

جـوزپـه،شـونـه هـای اتـزیـو رُ گـرفـت و بـه پُشـت گـردونـدش و از اتـاق بیـرونـش کـرد:

میتـونـی بـری جـاهـای دیگـه رُ بگـردی شـایـد چیـزای بـدردبخـوری پیـدا کـردی.

سپـس جـوزپـه در رُ بسـت.

اتـزیـو،بـا اخـم:اصـن بـه مـن ربطـی نـداره.بمیـری هـم مهـم نیسـت واسَـم!

و سمـتِ کلـاسِ بغـلِ اُتـاق رفـت.

کـروز نهـم،والتُــر | دَفتــرِ مُـدیــر :

زاویـرو،جلـوی پنجـره ایستـاده بـود:بـاورم نمیشـه کِ اون آدَم کُشتـه بـاشـه.

والتُـر،روی میـز نشستـه بـود:مگـه نمیگـی دیـوونـه س؟

خـب از دیـوونـه هـا هـرچیـزی بَــرمیـاد.

- آخـه...اون...دیـوونـه ی خـوبیـه.حَـرفـاش منطقیــه.فقـط..یکـم زیـادی

میخنـده.یـه گـریـمِ مُـزخـرفِ دلقـک هـم روی صـورتـش داره و هیچکـس

صـورتِ بـی گـریمـشُ نـدیـده.تـازه همیشـه هـم دلـش میخـواد بیـاد آی.سـی.یـو

امـا بیـرونـش میکُنـن چُـن میگـن کِ دیـوونـه س.

مـن مطمئنـم اون،آدم نمیکُشـه.اون،دیـوونـه ی عـاقلیـه.

والتُـر شـونـه ای بـالـا انـداخـت.

زاویـرو،نگـاهـی بـه او کـرد:بیـا بـریـم پیـشِ بچـه هـا.

والتُـر سـری تکـون داد و هـر دو از دفتـر بیـرون اومـدنـد.

از پلـه هـا آروم بـالـا رفتنـد تـا بـه طبقـه ی اول رسیـدنـد کِ نـاگهـان،بـرق رفـت.

زاویـر و والتُـر بـه پیـرامـون نگـاه کـردنـد..اتـزیـو:تُـف بـه ایـن شـانـس.

تـوی ایـن هیـر و ویـری بـرق رفـت حـالـا :|

والتُـر:خیلـی تـاریـک نیسـت.از چـراغهـای خیـابـون نـور میـاد.

اونـا آروم سمـتِ پلـه هـا رفتنـد کِ والتُـر،نـاگهـان ایستـاد...

زاویـرو:هِـی والتُــر چـرا نمیـای؟

والتُـر،بـه کلـاسـی اشـاره کـرد:اونجـا رُ ببیــن.

زاویـر،کنـارِ والتُـر ایستـــاد و بـه اون کلـاسـی کِ والتُـر اشـاره میکـرد نگـاه کـرد.

اون،کلـاسِ 111 بـود.

دَرِ اون کلـــاس،بـا صِـدا،بـه آرومـی بــاز شُـد...

هـر دو،آبِ دهـانشـون رُ قـورت دادنـد.

زاویـر،در حـالیکـه دستـاش عـرق کـرده بـود،دسـتِ والتُـر رُ کشیـد:

بیـا بـریـم پیـشِ بچـه هـا.

والتُـر:نــه.زاویـر:حـداقـل پیـشِ اونـا تعـدادمـون بیشتـره.

والتُـر:مـا بـایـد ببینیـم اونجـا چـه خبـره.

زاویـرو اخـم کـرد:مـن نمیخـوام اونجـا بـرم.

والتُـر،بـه زاویـرو نگـاه کـرد:پـس تُ بـرو بـالـا.

و روشُ گـردونـد و آهستـه سمـتِ کلـاس رفـت...

زاویـرو منصـرف شُـد..اون دو بـایـد بـاهـم بـاشـن.

بـا عجلـه،سمـتِ والتُـر رفـت و بـا هـم سمـتِ کلـاس رفتنـد.

پُشـتِ دَر رسیـدنـد...

دَر کـاملـا بـاز نبـود و فقـط نیمـی بـاز بـود.

والتُـر،زاویـرو رُ پُشـتِ در هـل داد و آروم گفـت:مـن کنـار وایمیسَـم تـا

اول مـن بـرم تــو.

زاویـرو قبـول کـرد.

امـا تـا والتُـر خـواسـت حـرکتــی کُنــه،...

دَر مُحکـــم بـاز شُـد و بـه زاویـر خـورد و او نقـشِ زمیـن شُـد...

_______________________________________________________

قـالبـم خـراب شُـده :| چـون همـه عکسـاش فیلتـــــــــــــــــــــــــر شُـده :|

+ امتحـانـات بـاز شـروع شُـد :|

اَه :|

[ 1395/12/9 ] [ 15:16 ] [ .Olι.A. ] [ :'| () ]

Sᴏɴɢs Dᴀɪʟʏ